X
تبلیغات
رایتل

sutern rings

در جستجوی دانش

داستان مارگیر و اژدها


داستان مارگیر و اژدها

مارگیر و اژدها

روزی و روزگاری در زمان‌های قدیم مارگیری زندگی می‌کرد. مارگیر به کوه و دشت و صحرا می‌رفت، مار می‌گرفت و آن‌ها را به طبیبان می‌فروخت تا از زهر مارها دارو بسازند. گاهی اوقات مارگیر با مارهایی که می‌گرفت در روستاها و شهرها می‌گشت، بساط خویش را می‌گسترد و برای مردم نمایش می‌داد. مردم هم پس از تمام شدن نمایش سکه‌ای به مارگیر می‌دادند و او با این سکه‌ها روزگار می‌گذرانید. روزی از روزهای زمستان پر برف مارگیر به سوی کوهستان راه افتاد تا مار بگیرد. در دل کوهستان پر برف راه می‌رفت، ناگهان اژدهای مرده‌ای را که جثه‌ای عظیم داشت، دید. نخست خیلی ترسید و گمان کرد اژدها خواب است اما وقتی دقت کرد فهمید جان در بدن ندارد. همین‌طور که اژدهای مرده را نگاه می‌کرد، با خود اندیشید و گفت این اژدها جان می‌دهد برای نمایش در برابر مردم. آن را در میان مردم می‌برم و می‌گویم آن را با همین دست‌های خودم کشته‌ام. آن وقت با دیده‌ی احترام به من خواهند نگریست و می‌گویند عجب مارگیر شجاعی. اگر دیو هم در برابرش سبز شود ذره‌ای نمی‌هراسد.

آری مارگیر دلش را خوش کرد به کار بزرگتری که انجام نداده بود. نفس‌نفس‌زنان اژدهای بزرگ را در کوچه‌های

شهر به دنبال خویش می‌کشید و فریاد بر می‌آوردکه: اژدهایی را که در شکار کردنش خون جگرها خورده‌ام برای نمایش آورده‌ام. افسوس که مارگیر به سوی مرگ می‌شتافت و خبر نداشت که اژدها در زیر سرما و برف منجمد شده بود و وقتی خورشید سوزان بر او نور بیفشانَد زنده خواهد شد. مرد مارگیر، در کنار شط که جای وسیعی برای اجتماع مردم بود بساطَش را گستراند، غلغله‌ای در شهر افتاد. مردم دور مارگیر جمع می‌شدند اما مارگیر روی اژدها را با پلاس و پرده پوشانده بود و منتظر بود مردم بیشتری جمع شوند تا پول بیشتری جمع کند. هنوز نمایش خود را شروع نکرده بود که ناگهان متوجه شد پلاس‌ها و پرده‌ها تکان می‌خورند، خوب که دقت کرد متوجه شد اژدها می‌جنبد. مردم نیز کم‌کم متوجه زنده شدن اژدها شدند و از هیبت اژدها پا به فرار گذاشتند در همین فرار کردن‌ها عده‌ای زیادی از مردم کشته شدند. از آن‌جا که مارگیر قبلاً ادعا کرده بود اژدها را کشته است نمی‌توانست عقب‌نشینی کند به‌همین دلیل به سوی اژدها رفت تا او را بکشد اما اژدها آن مارگیر فریب‌خورده را همچون لقمه‌ای خورد.

 

 

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 29 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 08:01 ب.ظ | نویسنده: سید ابوالقاسم آل داود | چاپ مطلب 3 نظر

خرسی که می خواست خرس باقی بماند


درختان برگ میریختند و غاز های وحشی رو به جنوب پرواز میکردند.سردی باد خرس را می آزرد.او یخ کرده بود و خسته بود..بوی برف را در هوا شنید و از میان برگ های خشک که زیر پایش خش خش میکردند به سوی غار گرم و دلپذیرش رفت..چندان نگذشت که در لانه ی گرم  و زیبایش به خوابی عمیق فرو رفت.خرس ها در تمام طول زمستان میخوابند.بیرون غار در جنگل باد میوزید و باران میبارید.

صبح یک روز برف زمین و درختان را پوشانید.زمستان آمده بود ولی خرس که در خواب بود خبری از آمدن آن نداشت..روزی حادثه ای اتفاق افتاد.آدمیانی به جنگل آمدند و با خود نقشه و دوربین و اره آوردند و درختان را یکی پس از دیگری بریدند و بر زمین انداختند..سپس ماشین و جرثقیل آوردند تا در دل جنگل یک کارخانه بسازند.معماران و بنایان و سایر

کارگران سوار بر چند کامیون به کارخانه آمدند.زمین یخی چنان سفت و سخت بسته بود که حتی ماشین های بسیار سنگین هم به گل فرو نمیرفتند..وقتی بهار فرا رسید خرس از خواب بیدار شد.غار او اینک زیر کارخانه   بود..

خرس چند خمیازه کشید و از غار بیرون آمد.آفتاب چشمهایش را زد.به خود گفت:من حتما دارم خواب میبینم و چشمهایش را مالید.

ولی او بیدار بود و جنگل ناپدید شده بود.خرس با تعجب زل زد به کارخانه.ترسید.در همین لحظه که او ایستاده بود و با تعجب به کارخانه زل زده بود نگهبان کارخانه جلو دوید و داد زد:اوهوی عمو! چرا اونجا بیکار ایستادی؟

قلب خرس لحظه ای ایستاد.گفت:خیلی معذرت میخواهم از حضورتان آقا.ولی ملاحظه میفرمایید که من یک خرسم! نگهبان داد زد:یک خرس؟ حرفت خنده داره.تو هیچی نیستی مگر یک کارگر تنبل و کثیف!

او آنقدر عصبانی بود که خرس را هل داد و برد پیش رئیس کارگزینی.

خرس در نهایت ادب به رئیس کارگزینی گفت:من یک خرسم آقا.خودتان ملاحظه میفرماییدکه من یک خرسم.

رئیس کارگزینی داد زذ:اینکه من چی میبینم چی نمیبینم به خودم مربوطه نه به تو.با انگشت خرس را نشان داد و گفت:من اینجا تو این اطاق خرس نمیبینم..یه کارگر تنبل و کثیف میبینم که باید حمام بره تا قیافه ی آدمیزاد پیدا کنه.

آنوقت خرس را هل داد و برد پیش معاون بخش اداری.

معاون بخش اداری قضیه ی خرس را شنیده و خیلی عصبانی بود..وقتی خرس وارد اطاق شد معاون پشت میزش نشسته بود و داشت تلفنی به کسی میگفت:ما اینجا یک کارگر خیلی تنبل داریم که ادعا میکنه خرسه..بله قربان..میدونم وقت جنابعالی چقدر با ارزشه ولی چاره ای نیست جز اینکه خود جنابعالی چند کلمه ای بااین کارگر تنبل و کثیف صحبت کنین.او باید حمام هم بره.

رئیس بخش اداری آدم! پر فیس و افاده و بی حوصله بود.او داد نزد جیغ هم نکشید..فقط روزنامه ای را که داشت میخواند لحظه ای پس زد و گفت:اه چه موجود بوگندویی! آنوقت گلویش را صاف کرد و گفت:جناب رئیس میخواد ببیندش..ببریدش خدمت ایشان.

جناب رئیس کله گنه ترین شخص در تمام کارخانه بود.او بیش از دیگران حقوق میگرفت و اطاقش بزرگترین اطاقی بود که خرس در کارخانه دیده بود.ولی چرخ های کارخانه بی وجود او هم میچرخید و او بیشتر وقتها بیکار بود و از بی حوصلگی دهن دره میکرد.او که تا دلت بخواهد فرصت داشت نشست و به حرفهای خرس خوب گوش دادو دست آخر گفت:جالبه! پس تو خرسی آره؟

خرس گفت:چه خوب که بالاخره کسی رو پیدا کردم  که حرفم را میفهمد!

جناب رئیس گفت:هوم زیاد هم به دلت خوش نیار.تا وقتی ثابت نکنی که حقیقتا خرسی من حرفت رو باور نمیکنم.

خرس پرسید:ثابت کنم؟

جناب رئیس جواب داد:بله! چون من میگم خرس های حقیقی رو فقط در باغ وحش ها و سیرک ها میشه پیدا کرد.

رئیس چون یقین داشت که مو لای درز حرفش نمیرود دستور داد خرس را با جیپ به نزدیکترین شهری ببرند که باغ وحش داشت و خودش نیز با اتومبیلش همراه او رفت.شهر دور بود و مسافرت خسته کننده..

خرس های باغ وحش همین که خرس غریبه را دیدند که از جیپ پیاده شده سرشان را تکان دادند و گفتند:نه جان من! این خرس خرس حقیقی نیست.خرس حقیقی که سوار جیپ نمیشه!مثل ما در قفس زندگی میکنه! و یک خرس هیمالیایی پیر گفت:یا در لانه ی خرس زندگی میکنه. خود این خرس سالهای سال در لانه ی خرس زندگی کرده بود.

خرس با عصبانیت فریاد زد:شما اشتباه میکنید! من خرسم! من خرسم!

رئیس لبخند زد و گفت:نمیدونم چی هستی ولی میدونم که کله شقی! عیبی نداره به زودی میفهمیم کی حق داره.

تو شهر بزرگ بعدی یک سیرک هست.میریم اونجا تا تو حرفت رو ثابت کنی.

وبه شهر بزرگ بعدی رفتند.میگویند خرس های سیرک بسیار باهوشند چون از انسانها خیلی چیزها یاد گرفته اند..خرس های سیرک مدت زیادی به خرس غریبه چشم دوختند و بالاخره گفتند او شبیه خرس هست ولی خرس نیست..خرس ها در جایگاه تماشاچیان نمی نشینند..خرس ها میرقصند..تو میتونی برقصی آیا؟!

خرس با اندوه جواب داد:نه

کوچکترین خرس سیرک داد زد:میبینید؟ اون حتی نمیتونه برقصه! اون چیزی نیست جز یه مرد تنبل که لباس پشمی پوشیده و حمام نرفته..همه خندیدند..جناب رئیس هم خندید..خرس بیچاره به قدری ترسیده بود که نمیدانست چه باید بکند.

هنگامی که داشت به کارخانه برمیگشت در تمام طول راه یک بند به خود میگفت:ولی من خرسم.میدانم که خرسم..یک خرس حقیقی.چرا دیگران این را نمیفهمند آیا!؟ و هنگامی که به کارخانه برگردانده شد دیگر هیچ اعتراضی نکرد.

و هنگامی که به او گفتند ریشت را بزن ریشش را زد...

او مثل بقیه ی کارگران کارت حضور و غیاب را ساعت زد..

نگهبان کارخانه او راپشت ماشین بزرگی برد و به او گفت که چه باید بکند.خرس هم سرش را تکان داد که یعنی چشم هر چه گفتی انجام میدهم.ولی حتی کلمه ای از حرف های او را نفهمیده بود!

او جلوی ماشین بزرگی ایستاد.نمیدانست چه باید بکند ولی معلوم بود که سایر کارگران میدانند چه باید بکنند.

خرس نگاه سریعی به دور و برش انداخت و دید که کارگران تکمه های ماشین را فشار میدهند.نگهبان کارخانه برگشت و خرس ترسیده ی بیچاره یک تکمه را فشار داد..اتفاقی نیفتاد!

نگهبان داد زد:اوهوی عمو! خیال نداری کارت رو شروع کنی؟

خرس این بار تکمه رو محکمتر فشار داد.از ماشین صدایی در نیامد اما یک لامپ قرمز شروع کرد به چشمک زدن و همین نشان داد که خرس مشغول کار کردن است.

از آن پس خرس یک کارگر کارخانه بود و روز پس از روز هفته پس از هفته و ماه پس از ماه پشت ماشین می ایستاد و کار میکرد.

گل های بهاری بیرون حصار های بلند کارخانه سر از دل خاک بیرون آوردند و سپس پژمردند و رفتند..علف های سبز زیر آفتاب داغ خشکیدند.خرس بیشتر شب های تابستان را بیدار میماند..سپس آسمان غرید و برق زد و چندان نگذشت که پائیز آمد.خرس هرگاه که فرصتی گیر می آورد پشت حصارهای سیمی کارخانه می آمد و پرواز غاز های وحشی را تماشا میکرد.

نگهبان کارخانه میگفت:ای ولگرد پیر! باز به خواب و خیال هات پناه برده ای؟

برگ درختان که زرد شد حس خستگی در بدن خرس شروع کرد به ریشه دواندن..هر چه برگ ها در باد پائیزی میرقصیدند خرس بیشتر و بیشتر خسته میشد.او بوی برف را در هوا میشنید و به خود میگفت:آخ..من خیلی خسته ام..خیلی خسته..

همکارانش مجبور میشدند او را از رختخوابش بیرون بکشند و چندان نگذشت که بی آنکه دست خودش باشد پشت ماشین به خواب میرفت..

یک روز نگهبان کارخانه پیشش آمد و داد زد:تو داری به تولید کارخانه لطمه میزنی.ما اینجا به کارگر تنبل بی عرضه ای مثل تو احتیاج نداریم..گمشو! تو اخراجی!

خرس ناباورانه به او نگاه کرد و پرسید:اخراج؟..منظورت این است که من هر جا دلم بخواهد میتوانم بروم و هیچکسی جلویم را نمیگیرد؟

نگهبان کارخانه داد زذ:نه هیچکس جلوت رو نمیگیره..هر چه زودتر گورت رو گم کنی بهتر..دیگه نمیخوام چشمم بهت بیفته.

خرس فرصت را از دست نداد.زودی بقچه اش را برداشت و از کارخانه بیرون رفت..

یک شب و یک روز و سپس یک روز دیگر پیاده راه رفت.از کناره ی بزرگراه ها میرفت چون آنطرف ها جاده ی دیگری نبود.سعی کرد اتومبیل هایی را که رد میشدند را بشمارد ولی او در کارخانه یاد گرفته بود که تا پنج بشمارد ولی او در کارخانه یاد گرفته بود که تا پنج بشمارد و از طرفی برف هم یک بند میبارید این بود که دست از شمردن اتومبیل ها برداشت..شب روز دوم خیس و یخ زده به تنها متلی رسید که در آن دور و بر ها بود.

مدیر متل بیکار نشسته بود ولی تا چشمش به خرس افتاد وانمود کرد که سرش خیلی شلوغ است.او خرس را ابتدا مدت درازی در انتظار نگه داشت و سپس از او پرسید:چی میخوای؟

خرس مودبانه گفت:من خیلی خسته ام..یک اطاق واسه ی امشب میخواهم.

مدیر متل نگاهی به خرس انداخت و گفت:هه! یک اطاق میخوای؟ یک اطاق؟ بد نیست بدونی که ما به کارگر های کارخانه اطاق نمیدیم..خرس گنده ای مثل تو که جای خود داره!

خرس پرسید:چی گفتی؟

مدیر متل جواب داد:گفتم  ما به کارگر های کارخانه اطاق نمیدیم..خرس گنده ای مثل تو که جای خود داره!

خرس گفت:اگر اشتباه نکنم شما گفتی خرس! پس شما باور میکنید که من یک خرس حقیقی ام؟

رنگ از صورت مدیر هتل پرید..دستش را دراز کرد و گوشی تلفن را برداشت ولی خرس دیگر برگشته بود و رفته بود حتی در متل را هم پشت سرش بسته بود.

او از میان برف کشان کشان به جنگل رفت..

او نمیدانست چه کاری خیال دارد در جنگل بکند ولی آنقدر رفت و رفت و رفت تا به یک غار رسید.بیرون غار نشست و به خود گفت:نمیدانم چه باید بکنم..چه نباید بکنم..ای کاش اینقدر خسته نبودم..دهن دره ای کرد و به خود گفت:ای کاش میدانستم چه باید بکنم.او مدت بسیار درازی آنجا نشست..به افق خیره شد به زوزه ی باد گوش سپرد و به برف اجازه داد که روی او ببارد و بپوشاندش.به خود گفت:حتم دارم که یک چیز خیلی مهم را فراموش کرده ام ولی آن چیز چیست؟..چه چیز را فراموش کرده ام؟

خرسی که می خواست خرس باقی بماند

نوشته ی :یورگ اشتاینر

ترجمه :ناصر ایرانی

 

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 22 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 09:30 ب.ظ | نویسنده: سید ابوالقاسم آل داود | چاپ مطلب 5 نظر

دانلود فعالیت ها ، داستان ها ، انیمیشن‌ها ، فیلم ها و پاورپوینت های درس تفکر و پژوهش


دانلود فعالیت ها ، داستان ها ، انیمیشن‌ها ، فیلم ها و پاورپوینت های درس تفکر و پژوهش 

ششم ابتدایی

دانلود انیمیشن‌های درس تفکر و پژوهش ششم ابتداییReviewed byکامل ترین فعالیت ها ، داستان ها ، انیمیشن‌ها ، فیلم ها و پاورپوینت های درس تفکر و پژوهش ششم ابتداییonNov 16Rating:1.0دانلود کامل ترین انیمیشن‌های درس تفکر و پژوهش ششم ابتدایی

دانلود    دیدنی های سرزمین من

دانلود    روش های قصه گویی

دانلود    مراحل روش های قصه گویی

دانلود    برنامه ی درسی تفکر و پژوهش


دانلود    داستان رضا

دانلود    داستان دانه نی

دانلود    داستان درخت بخشنده

دانلود    داستان پرواز کن ، پرواز

دانلود    داستان میمون های گران بها

دانلود    داستان های درس تفکر و پژوهش


دانلود   داستان ماه بود و روباه (پاورپوینت)

دانلود   خرسی که می‌خواست خرس باقی بماند (پاورپوینت)

دانلود   داستان خفاش دیوانه – درس شکلی دیگر (پاورپوینت)


دانلود    فیلم  میترا

دانلود    فیلم کیمیاگر

دانلود    فیلم مم مم شو

دانلود    فیلم چرخ ریسک

دانلود    فیلم مارگیر و اژدها

دانلود    فیلم آقکند (بخش اول)

دانلود    فیلم آقکند (بخش دوم)

دانلود    کلیپ رفتگر امانتدار قمی

دانلود    کلیپ رفتگر امانتدار بجنوردی

دانلود    لی لی حوضک (بخش اول)

دانلود    لی لی حوضک (بخش دوم)

دانلود    فیلم بوی خوش مدینه (بخش اول)

دانلود    فیلم بوی خوش مدینه (بخش دوم)

دانلود    فیلم بوی خوش مدینه (بخش سوم)

دانلود    فیلم بوی خوش مدینه (بخش چهارم)

دانلود    فیلم بوی خوش مدینه (بخش پنجم)

دانلود    انیمیشن آخر خط

دانلود    انیمیشن ماه بود و روباه (بخش اول)

دانلود    انیمیشن ماه بود و روباه (بخش دوم)

دانلود    انیمیشن ماه بود و روباه (بخش سوم)

دانلود    انیمیشن ماه بود و روباه (بخش چهارم)


تاریخ ارسال: سه‌شنبه 22 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 09:20 ب.ظ | نویسنده: سید ابوالقاسم آل داود | چاپ مطلب 3 نظر

من برای کشورم ، چه کرده ام ؟


من برای کشورم ، چه کرده ام ؟



در هر حرفه ای که هستید ، نه اجازه دهید که به بد بینی های بی حاصل آلوده شوید و نه بگذارید که


 بعضی لحظات تاسف بار که برای هر ملتی پیش می آید ، شما را به یأس و ناامیدی بکشاند ، در


 آرامش حاکم بر آزمایشگاه ها و کتابخانه هایتان زندگی کنید .نخست از خود بپرسید :


برای یاد گیری و خود آموزی چه کرده ام ؟ سپس همچنانکه پیشتر می روید بپرسید :"من برای


 کشورم چه کرده ام ؟" و این پرسش را آنقدر ادامه دهید تا به این احساس شادی بخش و هیجان


 انگیز برسید که شاید سهم کوچکی در پیشرفت و اعتلای بشریت داشته اید.چه زندگی پاداشی به


 تلاش هایمان بدهد و چه ندهد ، هنگامی که به پایان تلاش هایمان نزدیک می شویم هر کداممان باید


 حق آن را داشته باشیم که با صدای بلند بگوییم :



"من آنچه در توان داشته ام انجام داده ام."



لویی پاستور(1895-1832)


تاریخ ارسال: سه‌شنبه 22 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 09:16 ب.ظ | نویسنده: سید ابوالقاسم آل داود | چاپ مطلب 0 نظر

آزمایش های فیزیک 3


مداد و چوب چند لایه

به نظر شما آیا می‌توان مداد را وارد تخته چوب کرد و از آن عبور داد؟



مداد و چوب چند لایه



بادزن روی ماشین بادبان دار

فرض کنید باد به قایق بادبانی بوزد بدیهی است قایق به حرکت در می‌آید.


حال فرض کنید فردی داخل قایق نشسته و پنکه‌ی روشنی را در دست داشته باشد، به نظر شما اگر باد پنکه را به سمت بادبان بگیرد آیا قایق به جلو حرکت می‌کند؟






بادزن روی ماشین بادبان دار







عکس العمل ماشین ها و اله کلنگ


مسیر دایره با شکاف


یک بخش از یک حلقه بزرگ فلزی برداشته شده است. این حلقه را روی میز افقی قرار می‌دهیم. اگر ساچمه‌ای را روی سطح داخلی این حلقه به گردش در آوریم. به نظر شما وقتی ساچمه به شکاف می‌رسد مسیر حرکتش چگونه خواهد بود؟




مسیر دایره با شکاف





تاریخ ارسال: یکشنبه 20 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 08:17 ب.ظ | نویسنده: سید ابوالقاسم آل داود | چاپ مطلب 1 نظر

آزمایش های فیزیک



آزمایش های فیزیک 


پایستگی اندازه حرکت ارابه ها



پرتاب تخم مرغ


می خواهیم تخم مرغی را با سرعت پرتاب کنیم چه شرایطی محیّا باشد تا تخم مرغ پس از برخورد با مانعی همچنان سالم بماند؟


پرتاب تخم مرغ

سقوط روی ضربه گیر اسفنجی

در هنگام بسته بندی وسایل برقی و یا شکستنی، دور آنها فوم یا کاغذ مچاله قرار می‌دهند. به نظر شما علت این امر چیست؟


سقوط روی ضربه گیر اسفنجی

جهش زیاد

در آزمایش زیر، توپ کوچکی روی توپ بسکتبال قرار دارد. اگر در این وضع توپ‌ها را هم‌زمان رها کنیم پس از برخورد به زمین هر کدام از توپ‌ها تا چه اتفاعی بالا می‌آید؟


جهش زیاد

برخورد روی تخته هوا (جرم مساوی)

در آزمایش زیر برخورد دو صفحه گرد هم جرم، روی تخته هوا مورد بررسی قرار می‌گیرد.


               برخورد روی تخته هوا (جرم مساوی)

تاریخ ارسال: شنبه 19 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 11:00 ب.ظ | نویسنده: سید ابوالقاسم آل داود | چاپ مطلب 0 نظر

آزمایش های فیزیک



انرژی پتانسیل و پایستگی انرژی 



1 - حفره ی انرژی 

مسیر حفره انرژی

2 - آونگ گالیله 

آونگ گالیله

3 - آونگ توپ بولینگ 

آونگ توپ بولینگ
تاریخ ارسال: شنبه 12 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 09:55 ب.ظ | نویسنده: سید ابوالقاسم آل داود | چاپ مطلب 1 نظر

باغ گل



باغ گل

 


دوست دارید یک باغ گل طراحی کنید به روی  تصویر گل بالا کلیک کنید و پس از وارد شدن رو هر

 قسمتی که دوست داشتید فقط کلیک کنید 

و لذت ببرید . 

تاریخ ارسال: جمعه 11 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 03:15 ب.ظ | نویسنده: سید ابوالقاسم آل داود | چاپ مطلب 4 نظر



انیمیشن های علوم ششم ابتدایی 



1 -  فتوسنتز 



2 - آشنایی با نیرو ها 



3 - نیروی گرانش 



4 -  سلول های گیاهی و جانوری 



5 - الکتریسیته ساکن 



6 - اثر متقابل دو نیرو 



7 - نیرو 1



8 - نیرو 2 



9 - آهن ربا 




تاریخ ارسال: جمعه 11 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 03:06 ب.ظ | نویسنده: سید ابوالقاسم آل داود | چاپ مطلب 0 نظر

چگونـگی دستیـابی به قـدرت "نــه" گفتـن



چگونـگی دستیـابی به قـدرت "نــه" گفتـن
گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


در بسیاری مواقع گفتن یک "نه" ساده می تواند جلوی بسیاری از مشکلات را بگیرد در حالیکه بسیاری از مردم با "نه" گفتن به دیگران مشکل دارند. حتی افرادی که بسیار جسور و با اعتماد به نفس هستند در برخی موقعیت ها متوجه می شوند به رغم میل باطنی شان به دیگران "بله" گفته اند. البته گاهی بهتر است به چیزی که واقعا علاقه به انجام آن ندارید بله بگویید. مثلا اگر در محل کار رئیس تان از شما بخواهد کاری را انجام دهید و شما دوست نداشته باشید، توصیه می شود هرگز از مهارت نه گفتن تان استفاده نکنید؛ زیرا خود را در معرض اخراج شدن قرار می دهید ...

آنچه در این مبحث از آن سخن می گوییم موقعیت هایی است که فکر می کنید، مجبور هستید بله بگویید؛ مثلا، دوستی از شما می خواهد کاری انجام دهید که اصلا برایتان راحت نیست یا اینکه بیش از توانتان داوطلب انجام کارهای متفاوتی می شوید.


:: مضرات ناتوانی در "نه" گفتن

اگر شما زمانی که می خواهید نه بگویید نتوانید و به جای آن بله بگویید، نسبت به فردی که مجبور شده اید به او پاسخ مثبت دهید، احساس رنجش و عصبانیت می کنید، حتی اگر آنها واقعا گناهی نداشته باشند. در ضمن نسبت به خودتان ناامید و مأیوس می شوید. از طرفی اگر مسئولیت کاری بیش از توان تان را به عهده بگیرید، دچار اضطراب شدیدی می شوید و شهامت نداشتن، در طولانی مدت از عزت نفستان می کاهد و شما را به سمت افسردگی و نگرانی سوق می دهد.

از طرفی برخی از افراد فکر می کنند می توانند نه بگویند، اما نمی دانند که روش نه گفتنشان اصلا مناسب نیست. در واقع برخی از افراد این کار را با رفتاری بد و تهاجمی و بدون در نظر گرفتن احساسات دیگران و بی احترامی به آنها انجام می دهند. این روش باعث می شود دیگران از شما بیزار شده یا عصبانی و آزرده خاطر شوند.

:: چرا "نه" گفتن سخت است

اگر به رفتار کودکان نوپا نگاه کنید متوجه می شوید آنها با گفتن کلمه نه هرگز مشکلی ندارند، این نشان می دهد انسان ها از ابتدای تولد توانایی نه گفتن دارند، اما مشکل این است که هرچه بزرگ تر می شویم از محیط زندگی و تجربه هایمان می آموزیم که در خیلی از موارد نه گفتن تبعات خاصی دارد و برای کم شدن مواجهه هایمان با آن تبعات به کسی تبدیل می شویم که به دلیل برخی باورها شهامت نه گفتن را نداریم.
این باورها می تواند موارد زیر باشد:
ـ بسیار گستاخانه و بی ادبانه است.

ـ خودخواهانه است و نشان می دهد نسبت به دیگران کم توجه و نامهربان هستیم.

ـ دیگران را ناراحت می کند و باعث رنجششان می شود و این تصور را در آنها به وجود می آورد که طرد شده اند.

ـ ممکن است دیگران مرا دوست نداشته باشند.

ـ نیازهای دیگران مهم تر از نیازهای من است.

ـ من باید همیشه تلاش کنم رضایت دیگران را به دست آورم و همیشه فرد مفیدی باشم.

ـ در مورد موضوعات کوچک و کم اهمیت بهتر است نه نگویم و آنها را انجام دهم.


:: طرز تفکرتان را عوض کنید

این باورها را به مرور زمان آموخته ایم و از آنجا که باعث زحمتمان شده اند باید تغییرشان دهیم و هریک را با تفکر و اعتقادی سازنده جایگزین کنیم. مانند موارد زیر:
ـ دیگران می توانند تقاضای شان را مطرح کنند و من هم همانقدر حق دارم تقاضایشان را نپذیرم.

ـ وقتی شما به کسی نه می گویید، در واقع تقاضای او را نپذیرفته اید و این به مفهوم انکار وجود آن فرد نیست.

ـ وقتی ما به یک مورد پاسخ مثبت می دهیم و به موردی دیگر منفی، نشان می دهیم حق انتخاب داریم.


مردم با نه گفتن مشکل دارند، زیرا تصور می کنند طرف مقابل نمی تواند براحتی با این پاسخ منفی کنار بیاید و بسیار ناراحت می شود. با ابراز صریح احساسات مان، در حقیقت اجازه می دهیم دیگران هم احساساتشان را رک و صریح بیان کنند. وقتی هر زمان نتوانیم کاری را انجام دهیم به دیگران صادقانه نه بگوییم، آنها هم می توانند در برابر تقاضاهای ما نه بگویند. بنابراین در مواقع لازم باز هم هر دو می توانیم تقاضاها و خواسته هایمان را مطرح کنیم.

اگرچه باورهای قدیمی تان به دلیل استفاده طولانی مدت در وجودتان نهادینه شده اند، اما با تمرین بسیار می توانید باورهای جدید را جایگزین باورهای مخرب قدیمی تان کنید.

:: انواع متفاوت "نه" گفتن
نه گفتن انواع متفاوتی دارد و برخی از آنها در شرایطی خاص، مناسب تر است.
نه مستقیم: وقتی کسی از شما کاری را می خواهد انجام دهید و شما دوست ندارید، فقط بگویید نه. هدف اصلی گفتن نه بدون عذرخواهی کردن است. درست است دیگری مشکل دارد، اما لزومی ندارد او بار خود را روی دوش شما بگذارد.
نه انعکاسی: در اینجا شما احساس فرد تقاضاکننده را تائید و با او همدردی می کنید، اما به او می گویید که انجام کار خواسته شده از عهده شما نیز خارج است. مثلا می گویید: می دانم الان انجام دادن و مرتب کردن فایل های یک سال کار اداره، حسابی خسته ات کرده، اما من هم باید کار دیگری که به من محول شده است، انجام دهم و نمی توانم به تو کمکی کنم.
نه با دلیل: در این تکنیک شما دلیلی مختصر می آورید که نمی توانید خواسته طرف مقابل را انجام دهید. مثلا: نمی توانم ناهار به رستوران بیایم، برای این که گزارش کارم امروز حتما باید تمام شود.
نه تعویقی: این نه صد درصد نه نیست، بلکه به فرد مقابل می گویید اکنون توانایی انجام کار خواسته شده را ندارید، اما احتمال دارد که در آینده بتوانید. از این نه فقط زمانی استفاده کنید که واقعا در آینده قصد دارید آن خواسته را انجام دهید. مثلا: امروز نمی توانم با تو بیرون بیایم، اما می توانیم یک روز در هفته آینده بیرون برویم.
نه تحقیقی: این نه همانند نوع تعویقی، آن نه صد درصد نیست، بلکه در تلاش هستید روشی آسان تر برای انجام دادن درخواست طرف مقابل بیابید.
نه رکورددار: این نوع نه در بیشتر مواقع و شرایط کاربرد دارد. شما فقط نه می گویید و هیچ توضیح اضافی هم نمی دهید و فقط نه خود را تکرار می کنید. این روش در مواقعی که طرف مقابل روی خواسته اش اصرار می کند، بسیار مناسب است. مثلا گفت وگوی زیر را در نظر بگیرید:

- میایی بریم رستوران؟
نه، وقتش را ندارم.

- خواهش می کنم بریم. خیلی طول نمی کشه.
نه گفتم که وقتش را ندارم.

- ای بابا، من حساب می کنم!
نه جانم، وقتش را ندارم.

:: اصول "نه" گفتن

اکنون که تصمیم گرفته اید به یکسری موارد نه بگویید، اما هنوز هم مطمئن نیستید چه روشی به کار ببرید، می توانید از یکسری اصول استفاده کنید:
1. صریح و صادقانه صحبت کنید، اما بی ادب نباشید تا بتوانید از پس این گفت وگو به خوبی برآیید.

2.
 بگویید انجام کاری که می خواهد، برایتان سخت است و نمی توانید به هر دلیلی از عهده اش برآیید.

3. 
رفتاری کاملا محترمانه داشته باشید و بگویید: واقعا متاسفم که نمی توانم مفید واقع شوم.

4.
 با گرمی و محبت صحبت کنید تا واژه نه سخت و خشن به نظر نرسد.

5.
 خیلی خلاصه و بدون حاشیه توضیح دهید.

6. 
عذرخواهی نکنید. ماهرانه توضیح دهید که چرا به خواسته فرد مقابل نه می گویید. این حق شماست که اگر نمی خواهید کاری را انجام دهید نه بگویید.

7.
 فراموش نکنید صداقت داشتن بسیار بهتر از این است که به سبب ناتوانی در نه گفتن تا مدت ها در وجودتان احساس ناراحتی و تلخی کنید.

8.
 وقتی نه می گویید نسبت به آن احساس مسئولیت کنید. خودتان را برای آن سرزنش نکنید و با خود بگویید که وقتی نمی توانید کاری را انجام دهید، حق دارید از آن استقبال نکنید.

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 8 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 10:02 ب.ظ | نویسنده: سید ابوالقاسم آل داود | چاپ مطلب 1 نظر
( تعداد کل: 11 )
   1      2   >>
صفحات