X
تبلیغات
رایتل

sutern rings

در جستجوی دانش

داستان خفاش دیوانه


داستان خفاش دیوانه


روزی وروزگاری خفاشی بود که همه چیزهای دور وبرش را وارونه می دید.خفاش برای اولین بار وارد جنگل شد.جغد دانا می خواست برای خوش آمدگویی به خفاش هدیه ای بدهد.وی از حیوانات جوان جنگل خواست بروند و ببینند خفاش از چه چیزی خوشش می آید.

خفاش گفت دوست دارم یک چتر داشته باشم تا وقتی باران می آید پاهایم خیس نشوند.

بچه فیل گفت:چتر نمی گذارد سر خیس شودنه پا.

بزکوهی گفت:هرکس ممکن است اشتباه کند.آنهایک چتر نو به خفاش هدیه دادند.

خفاش گفت:خوشحالم که به من چتر دادید.چون همین حالا در آسمان زیر پایم ابر سیاهی را می بینم که می خواهدببارد.

بچه زرافه خندید و گفت : آسمان بالاست نه پایین خفاش باز هم حرف خنده دار دیگری زد اگر بارا ن شدید ببارد آب رودخانه بالا می آید و گوش هایم خیس می شود

بچه شیر غرید : آب رودخانه پاها را خیس می کند نه گوش ها را

خفاش ادامه داد : می توانم روی سرم کلاه بگذارم کلاه می افتد روی چمن بالای سرم

کرگدن گفت : چمن که بالا نیست پایین است

حیوانات جوان جنگل فکر کردند که خفاش کاملا دیوانه است دویدند تا ماجرا را برای جغد دانا تعریف کنند جغد دانا به حیوانات جوان جنگل نگاه کرد و گفت من با چند پرسش ساده خفاش را امتحان می کنم بعد شما را آزمایش می کنم

جغد ازخفاش پرسید : ممکن است به چند آزمایش من جواب بدهی ؟

خفاش گفت : بفرمایید

پرسش اول : بگو ببینم درخت چه شکلی است ؟

خفاش گفت : هردرختی یک تنه در بالادارد و برگهای فراوان در پایین

بچه زرافه خندید: درخت یک تنه در پاتیین دارد و برگ هایی در بالا

جغد گفت : پرسش دوم

حالا بگو کوه چه شکلی است؟

خفاش گفت :کوه یک دامنه در بالا و یک نوک تیز در پایین

همه حیوانات جوان جنگل فریاد زدند:

خفاش دیوانه شده است

جغد گفت پرسش آخر من:

من می خواهم بجز خفاش همه به این پرسش پاسخ دهند :

جغد دانا گفت: پرسش سوم

آیا تا بحال خواسته اید مثل خفاش به چیز ها نگاه کنید؟

سپس جغدهمه حیوانات را وا داشت مثل خفاش از شاخه ها آویزان شوند.

بزکوهی گفت: خفاش راست می گفت  قله کوه پایین است .

بچه زرافه گفت : تنه درخت بالاست و برگ هایش پایین

بچه کرگدن گفت : ببینید!چمن بالای سر ماست  آسمان کو؟...نیست.

در همین موقع باران قطره قطره شروع به باریدن کرد .

بچه شیر گفت : آب رودخانه دارد بالا می آید گوش هایم دارند خیس می شوند

بچه فیل گفت : انگار پاهای من توی باران است .

خفاش چتر نو و قشنگش را به آنها قرض داد تا خیس نشوند

بچه زرافه گفت :  متشکرم معذرت می خواهم از این که گفتم تو دیوانه شده ای

بقیه حیوانات هم گفتند : ما هم معذرت می خواهیم

خفاش خندید و گفت : خب دیگه ، دیوانه بازی در نیاورید.

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 20 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 10:03 ب.ظ | نویسنده: سید ابوالقاسم آل داود | چاپ مطلب
نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد