X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی

sutern rings

در جستجوی دانش

پاسخ نامه آزمون ریاضی و خلافیت شماره 1


پاسخ نامه آزمون ریاضی و خلافیت شماره 1 




پاسخ نامه آزمون ریاضی و خلافیت شماره 1 


تاریخ ارسال: جمعه 24 بهمن‌ماه سال 1393 ساعت 08:09 ق.ظ | نویسنده: سید ابوالقاسم آل داود | چاپ مطلب 0 نظر

دوستان مرکوری




تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 23 بهمن‌ماه سال 1393 ساعت 10:02 ب.ظ | نویسنده: سید ابوالقاسم آل داود | چاپ مطلب 2 نظر

آزمون جامع شماره 18

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 23 بهمن‌ماه سال 1393 ساعت 10:00 ب.ظ | نویسنده: سید ابوالقاسم آل داود | چاپ مطلب 12 نظر

نقشه مفهومی انرژی

تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 23 بهمن‌ماه سال 1393 ساعت 02:10 ب.ظ | نویسنده: سید ابوالقاسم آل داود | چاپ مطلب 2 نظر

یک شاهکار موسیقی


سیقی متن فیلم حکومت نظامی.شاهکار میکیس تیودوریوس

  01:07     04:26 

تاریخ ارسال: چهارشنبه 22 بهمن‌ماه سال 1393 ساعت 11:37 ب.ظ | نویسنده: سید ابوالقاسم آل داود | چاپ مطلب 1 نظر


زرتشت

همیشه اشتباهات مردم را ببخش 
نه به خاطر این‌که آن‌ها سزاوار بخشش‌اند
بلکه تو سزاوار آرامش هستی.

                                                    

 
تاریخ ارسال: چهارشنبه 22 بهمن‌ماه سال 1393 ساعت 07:19 ب.ظ | نویسنده: سید ابوالقاسم آل داود | چاپ مطلب 0 نظر

تو کز محنت دیگران بیغمی

تو کز محنت دیگران بیغمی 



معلم چو آمد، به ناگه کلاس؛

چوشهری فروخفته خاموش شد
سخن های ناگفته در مغزها
به لب نارسیده فراموش شد

معلم ز کار مداوم مدام
غضبناک و فرسوده و خسته بود
جوان بود و در عنفوان در شباب
جوانی از او رخت بر بسته بود

سکوت کلاس غم آلود را
صدای رسای معلم شکست
زجا احمدک جست و بند دلش
از این بی خبر بانگ ناگه گسست

«بیا احمدک درس دیروز را
بخوان تا بدانم که سعدی چه گفت»
ولی احمدک درس ناخوانده بود
به جز آنچه دیروز از وی شنفت

عرق چون شتابان سرشک ستم
خطوط خجالت به رویش نگاشت
لباس پر از وصله و ژنده اش
به روی تن لاغرش لرزه داشت

زبانش به لکنت بیفتاد و گفت
«بنی آدم اعضای یکدیگرند»
وجودش به یکباره فریاد کرد
«که در آفرینش ز یک گوهرند»

در اقلیم ما رنج بر مردمان
زبان و دلش گفت بی اختیار
«چو عضوی به درد آورد روزگار»
«دگر عضوها را نماند قرار»

"تو کز…، تو کز…" وای یادش نبود
جهان پیش چشمش سیه پوش شد
نگاهی ز سنگینی از روی شرم
به پایین بیفکند و خاموش شد

در اعماق مغزش به جز درد و رنج
نمی کرد پیدا کلامی دگر
در آن عمر کوتاه او خاطرش
نمی داد جز آن پیامی دگر

ز چشم معلم شراری جهید
نماینده آتش خشم او
درونش پر از نفرت و کینه گشت
غضب می درخشید در چشم او

«چرا احمدِ کودنِ بی شعور،»
معلم بگفتا به لحنی گران
«نخواندی چنین درس آسان بگو»
«مگر چیست فرق تو با دیگران؟»

عرق از جبین، احمدک پاک کرد
خدایا چه می گوید آموزگار
نمی داند آیا که در این دیار
بود فرق مابین دار و ندار؟

چه گوید؟ بگوید حقایق بلند؟
به شرحی که از چشم خود بیم داشت
بگوید که فرق است مابین او
و آنکس که بی حد زر و سیم داشت؟

به آهستگی احمد بی نوا
چنین زیر لب گفت با قلب چاک
«که آنان به دامان مادر خوشند
و من بی وجودش نهم سر به خاک

به آنها جز از روی مهر و خوشی
نگفته کسی تاکنون یک سخن
ندارند کاری به جز خورد و خواب
به مال پدر تکیه دارند و من

من از روی اجبار و از ترس مرگ
کشیدم از آن درس بگذشته دست
کنم با پدر پینه دوزی و کار
ببین دست پر پینه ام شاهد است»

سخن های او را معلم برید
هنوز او سخن های بسیار داشت
دلی از ستم کاری ظالمان
نژند و ستمدیده و زار داشت ؟

معلم بکوبید پا بر زمین
و این پیک قلب پر از کینه است
«به من چه که مادر ز کف داده ای ؟»
«به من چه که دستت پر از پینه است ؟!»

رود یک نفر پیش ناظم که او
به همراه خود یک فلک آورد
نماید پر از پینه پاهای او
ز چوبی که بهر کتک آورد !

دل احمد آزرده و ریش گشت
چو او این سخن از معلم شنفت
ز چشمان او کورسویی جهید
به یاد آمدش شعر سعدی و گفت :

ببین، یادم آمد، دمی صبر کن
تامــل، خــدا را، تامــل، دمـی ...
«"تو کز محنت دیگران بی غمی»
«نشاید که نامت نهند آدمی!»

تاریخ ارسال: چهارشنبه 22 بهمن‌ماه سال 1393 ساعت 07:14 ب.ظ | نویسنده: سید ابوالقاسم آل داود | چاپ مطلب 1 نظر

راه حل مشکل 


یه شب سه نفر اشتباهى دستگیر میشن و در نهایت ناباورى به اعدام روی صندلی الکتریکی محکوم میشن....
نوبتِ نفر اول میشه که بشینه روی صندلی. وقتی میشینه میگه: من توی دانشگاه، رشته خداشناسی خوندم و به قدرت بی‌پایان خدا اعتقاد دارم .... میدونم که خدا نمیذاره آدم بیگناه مجازات بشه ....
کلید برق رو میزنن ... ولی هیچ اتفاقی نمیفته ....
به بی گناهیش ایمان میارن و آزادش میکنن ...


نفر دوم میشینه روی صندلی و میگه : من توی دانشگاه حقوق خوندم ....
به عدالت ایمان دارم و میدونم واسه آدم بی گناه اتفاقی نمیفته ...
کلید برق رو میزنن و هیچ اتفاقی نمیفته ...
به بی‌گناهی اون هم اعتقاد میارن و آزادش میکنن ....


نفر سوم میاد روی صندلی و میگه : من توی دانشگاه، رشته برق خوندم و به شما میگم که وقتی این دو تا کابل به هم وصل نباشن هیچ برقی وصل نمیشه به صندلی
خوب بقیه داستان هم مشخصه، مسوولین زندان مشکل رو میفهمن و موفق به اعدام فرد میشن....
نتیجه: لازم نیست همه جا راه حل مشکلات رو عنوان کنید

 
تاریخ ارسال: چهارشنبه 22 بهمن‌ماه سال 1393 ساعت 06:58 ب.ظ | نویسنده: سید ابوالقاسم آل داود | چاپ مطلب 1 نظر


کدام زودتر می رسند 


فریدون و بهروز می‌خواستند به تجریش بروند و داشتند بررسی می‌کردند که چگونه می‌توانند سریعتر به آنجا برسند. فریدون می‌خواست که مترو سوار شود ولی بهروز به او گفت که مترو فقط تا نیمه راه می‌رود و بعد باید بقیه راه را پیاده رفت. بهروز گفت که سریعترین راه برای رفتن به تجریش با دوچرخه است ولی فریدون قبول نکرد و هنوز هم اعتقاد داشت که با مترو سریعتر به مقصد می‌‌رسد. بنابراین فریدون سوار مترو شد و بهروز با دوچرخه راه افتاد. سرعت مترو چهار برابر بیشتر از سرعت دوچرخه بود و سرعت دوچرخه هم دو برابر سرعت پیاده‌روی فریدون بود. کدام یک زودتر به مقصد می‌رسند؟ 

تاریخ ارسال: چهارشنبه 22 بهمن‌ماه سال 1393 ساعت 06:54 ب.ظ | نویسنده: سید ابوالقاسم آل داود | چاپ مطلب 10 نظر

بادکنک خودت را پیدا کن



بادکنک خودت را پیدا کن 

سمیناری برگزار شد و
پنجاه نفر در آن حضور یافتند.
سخنران به سخن گفتن مشغول بود و
ناگاه سکوت کرد و به هر یک از
حاضرین بادکنکی داد و تقاضا
کرد با ماژیک روی آن اسم خود را
بنویسند. 
 بعد، آن‌ها
را جمع کرد و در اطاقی دیگر
نهاد.
حال، از حاضرین خواست که به اطاق دیگر
بروند و هر یک بادکنکی را که نامش
روی آن بود بیابد.  همه باید ظرف
پنج دقیقه بادکنک خود را
بیابند. همه دیوانه‌وار به
جستجو پرداختند،
یکدیگر  را هُل می‌دادند، به
یکدیگر برخورد میکردند و هرج و
مرجی راه انداخته بودند که حدّی
نداشت.
 
مهلت به
پایان رسید و هیچکس نتوانست
بادکنک خود را بیابد.  
بعد، از
همه خواسته شد که هر یک بادکنکی را
اتفاقی بردارد و آن را به کسی بدهد
که نامش روی آن نوشته شده است.
در کمتر از پنج دقیقه همه به
بادکنک خود دست یافتند.
 
 
سخنران
ادامه داده گفت، «همین اتّفاق
در زندگی ما می‌افتد. همه
دیوانه‌وار و آسیمه‌سر در جستجوی
سعادت خویش به این سوی و آن سوی چنگ
می‌اندازیم و نمی‌دانیم سعادت ما
در کجا واقع شده است.
سعادت ما در
سعادت و مسرّت دیگران است. به یک
دست سعادت آن‌ها را به آن‌ها بدهید و
سعادت خود را از دست دیگر بگیرید.
این است هدف زندگی انسان.

تاریخ ارسال: چهارشنبه 22 بهمن‌ماه سال 1393 ساعت 06:42 ب.ظ | نویسنده: سید ابوالقاسم آل داود | چاپ مطلب 7 نظر
( تعداد کل: 46 )
<<   1      2      3     4     5   >>
صفحات