روزی لئون تولستوی در خیابانی راه می رفت که ناآگاهانه به زنی تنه زد. زن بی وقفه شروع به فحش دادن و بد وبیراه گفتن کرد .
بعد از مدتی که خوب تولستوی را فحش مالی کرد ،تولستوی کلاهش را از سرش برداشت و ...
| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
مرد جوانی پدر پیرش مریض شد. چون وضع بیماری پیرمرد شدت گرفت او را در گوشه جاده ای رها کرد و از آنجا دور شد. پیرمرد ساعت ها کنار جاده افتاده بود و به زحمت نفس های آخرش را می کشید. رهگذران از ترس واگیرداشتن بیماری و فرار از دردسر روی خود را به سمت دیگری می چرخاندند و بی اعتنا به پیرمرد ....
سلام آقا خیلی دیر مطلب میدید ها!دلتنگتون میشیم،عکستون رو بگذارید
باشه زود تر میام
از این به بعد
ممنون
منم تیزهوشان قبول شدمو امروز رفتم ثبت نام
خیلی خوشحال شدم لیاقتشو داشتی
راستی سدیم های تو چشمت اکسید شدند
راستی نمونه هم قبول شدم
پس فکر کردین من برای چی عینکی شدم
در ضمن من این قبولی رو مدیون شما و خانم نویدی وآقای خالقی هستم راستی وقتی شنیدم این جوری از شوق گریه میکردم