sutern rings

sutern rings

در جستجوی دانش
sutern rings

sutern rings

در جستجوی دانش

پدر زیرک

پدر: دوست دارم با دختری به انتخاب من ازدواج کنی
پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم
پدر: اما دختر مورد نظر من ، دختر بیل گیتس است
پسر: آهان اگر اینطور است ، قبول است
پدر به نزد بیل گیتس می رود و می گوید:
پدر: برای دخترت شوهری سراغ دارم
بیل گیتس: اما برای دختر من هنوز خیلی زود است که ازدواج کند
پدر: اما این مرد جوان قائم مقام مدیرعامل بانک جهانی است
بیل گیتس: اوه، که اینطور! در این صورت قبول است
بالاخره پدر به دیدار مدیرعامل بانک جهانی می رود
پدر: مرد جوانی برای سمت قائم مقام مدیرعامل سراغ دارم
مدیرعامل: اما من به اندازه کافی معاون دارم!
پدر: اما این مرد جوان داماد بیل گیتس است!
مدیرعامل: اوه، اگر اینطور است، باشد !!

اعتراف

مردی برای اعتراف نزد کشیش رفت.
«پدر مقدس، مرا ببخش. در زمان جنگ جهانی دوم من به یک یهودی پناه دادم»
«مسلماً تو گناه نکرده ای پسرم»
«اما من ازش خواستم برای ماندن در انباری من هفته ای بیست شیلینگ بپردازد»...
«خوب البته این یکی زیاد خوب نبوده. اما بالاخره تو جون اون آدم رو نجات دادی، بنابر این بخشیده می شوی»
«اوه پدر این خیلی عالیه. خیالم راحت شد. حالا میتونم یه سئوال دیگه هم بپرسم؟»
«چی می خوای بپرسی پسرم؟»
«به نظر شما باید بهش بگم که جنگ تموم شده؟»

ترفیع شغل

 

مدیرکل ، یکی از کارمندانش را به دفتر فر امی خواند و می گوید :   

« راب ! توچند سال بیش تر نیست که در این شرکت به کار مشغولی . 

 یادت  می آید که نخست از دبیرخانه شروع کردی . یک هفته بعد ، 

 به سمت مامور خرید ارتقا پیدا کردی . یک ماه پس از آن ، 

 مدیر اداره ی بازرگانی شدی . 

 درست چهار ماه از آن تاریخ  می گذشت که به معاون مدیرکل  

منصوب شدی . حالا زمان آن رسیده است که من بازنشسته شوم . 

 از تو می خواهم که مسئولیت مدیرکلی را بپذیری . 

 آیا حرفی برای گفتن داری ؟ »
 راب ، پاسخ داد: متشکرم .
 مدیرکل گفت : متشکری ؛ فقط همین ؟
 راب گفت : البته که نه ، متشکرم پدر جان !

یک جفت کفش

 

روزی گاندی با تعداد کثیری از همراهان و هواخواهانش می‌خواست با قطار مسافرت کند.
هنگام سوار شدن، لنگه کفشش از پایش درآمد و در فاصله بین قطار و سکو افتاد.
وقتی از یافتن کفشش در آن موقعیت ناامید شد،
فوری لنگه دیگر کفشش را نیز در‌آورد و
همانجایی که لنگه کفش اولی افتاده بود، انداخت.
در مقابل حیرت و سؤال اطرافیانش توضیح داد:
«ممکن است کسی لنگه کفش را پیدا کند،
پیش خود گفتم یک جفت کفش بهتر است یا یک لنگه کفش ؟!»

جرچیل و هند شرقی

جرچیل و هند شرقی 

 

اوریانا فالاچی روزنامه نگار برجسته ایتالیائی ، از وینستون چرچیل سئوال میکند:
آقای نخست وزیر شما چرا برای ایجاد یک دولت استعماری و دست نشانده به آن سوی اقیانوس هند می روید و دولت هند شرقی را بوجود می آورید ، اما این کار را نمی توانید در بیخ گوشتان یعنی در کشور ایرلند که سالهاست با شما در جنگ و ستیز است انجام بدهید ؟
وینستون چرچیل بعد از اندکی تأمل پاسخ می دهد : برای انجام این کار به دو ابزار مهم احتیاج داریم که آن دو ابزار را در ایرلند در اختیار نداریم . روزنامه نگار می پرسد . آن دو ابزار چیست ؟
چرچیل پاسخ میدهد : اکثریت نادان ، و اقلیت خائن .

هدف شما از زندگی

هدف شما از زندگی 

روزی یکی از دانشمندان از اسکندر پرسید هدف شما در زندگی چیست ؟
اسکندر گفت می خواهم روم را فتح کنم .
پرسید خب بعد ؛
اسکندر گفت بعد می خواهم سرزمینهای اطراف را فتح کنم .
خب بعد ؛
اسکندر گفت بعد می خواهم دنیا را فتح کنم .
پرسید خب بعد ؛
اسکندر گفت بعد می خواهم روی صندلی ام بنشینم و با خیال راحت استراحت کنم .
دانشمند گفت خب چرا الان قبل از اینهمه خون ریزی اینکار را نمی کنی.

مهر مادری

 مهر مادری

 

 

 

مهر مادری؛ برنده جایزه داوران چهاردهمین جشنواره بین المللی کارتون و انیمیشن  

سئول – کره 2010 

خلاقیت شاعرانه

خلاقیت شاعرانه

حافظ :  

 

 اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم سمرقند بخارا را  

 

صائب تبریزی:  

 

 اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را

هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد

نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را  

 

 شهریار:    

 

 اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم تمام روح اجزا را

هر آنکس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد

نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را

سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند

نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را  

 

محمد عیادزاده:  

 

  اگر آن ترک شیراز ی بدست آرد دل ما را

خوشا بر حال خوشبختش، بدست آورد دنیا را

نه جان و روح می بخشم نه املاک بخارا را

مگر بنگاه املاکم؟چه معنی دارد این کارا؟

و خال هندویش دیگر ندارد ارزشی اصلاً

که با جراحی صورت عمل کردند خال ها را

نه حافظ داد املاکی، نه صائب دست و پا ها را

فقط می خواستند این ها، بگیرند وقت ما ها را.....؟؟؟

خدا مشغول مواظبت از شماست اگر...

خدا مشغول مواظبت از شماست اگر... 

 

بعد از حادثه یازدهم سپتامبر که منجر به فروریختن برج های دو قلوی معروف آمریکا شد یک شرکت از بازماندگان شرکت های دیگری که افرادش از این حادثه جان سالم به در برده بودند خواست تا از فضای در دسترس شرکت آنها استفاده کنند
در صبح روز ملاقات، مدیر واحد امنیت داستان زنده ماندن این افراد را برای بقیه نقل کرد و همه این داستان ها در یک چیز مشترک بودند و آن اتفاقات کوچک بود.

 

 مدیر شرکت آن روز نتوانست به برج برسد چرا که روز اول کودکستان پسرش بود و باید شخصا در کودکستان حضور می یافت.
 همکار دیگر زنده ماند چون نوبت او بود که برای بقیه شیرینی دونات بخرد.
 یکی دیگر تاکسی گیرش نیامده بود.
یکی دیگر تاخیر بچه اش باعث شده بود که نتواند سروقت حاضر شود.
یکی دیگر درست موقع خروج از منزل به خاطر زنگ تلفن مجبور شده بود برگردد.
یکی دیگر غذا روی لباسش ریخته بود و به خاطر تعویض لباسش تاخیر کرد.
اتومبیل یکی دیگر روشن نشده بود.
یکی از خانم ها دیرش شد چون ساعت زنگدارش سر وقت زنگ نزد.
یکی دیگر نتوانست به اتوبوس برسد.
 
و یکی که مرا تحت تاثیر قرار داده بود کسی بود که آن روز صبح یک جفت کفش نو خریده بود و با وسایل مختلف سعی کرد به موقع سرکار حاضر شود. اما قبل از اینکه به برج ها برسد روی پایش تاول زده بود و به همین خاطر کنار یک داروخانه ایستاد تا یک چسب زخم بخرد و به همین دلیل زنده ماند!

 
به همین خاطر هر وقت، در ترافیک گیر می افتم
آسانسوری را از دست می دهم
مجبورم برگردم تا تلفنی را جواب دهم
و همه چیزهای کوچکی که آزارم می دهد
با خودم فکر می کنم
که خدا می خواهد در این لحظه من زنده بمانم
 
دفعه بعد هم که شما حس کردید صبح تان خوب شروع نشده است
بچه ها در لباس پوشیدن تاخیر دارند
نمی توانید کلید ماشین را پیدا کنید
با چراغ قرمز روبرو می شوید
عصبانی یا افسرده نشوید...بدانید که خدا مشغول مواظبت از شماست

مدیریت بحران

  روزی دو نفر در جنگل قدم می زدند.
ناگهان شیری در مقابل آنها ظاهر شد..
یکی از آنها سریع کفش ورزشی اش را از کوله پشتی بیرون آورد و پوشید.
دیگری گفت بی جهت آماده نشو هیچ انسانی نمی تواند از شیر سریعتر بدود.
مرد اول به دومی گفت : قرار نیست از شیر سریعتر بدوم. کافیست از  

تو سریعتر بدوم...

و اینگونه شد که شاخه ای از مدیریت بنام مدیریت بحران شکل گرفت !