sutern rings

sutern rings

در جستجوی دانش
sutern rings

sutern rings

در جستجوی دانش

بدون شرح



بدون شرح





یکی از دانشجویان دکتر حسابی به ایشان گفت : شما سه ترم است که مرا از این درس می اندازید. من که نمی خواهم موشک هوا کنم . می خواهم در روستایمان معلم شوم . دکتر جواب داد : تو اگر نخواهی موشک هوا کنی و فقط بخواهی معلم شوی قبول ، ولی تو نمی توانی به من تضمین بدهی که یکی از شاگردان تو در روستا ، نخواهد موشک هوا کند.



سخنرانی پندآموز و جالب استیو جابز بنیانگذار “اپل” در مراسم فارغ‌التحصیلان دانشگاه استنفورد



من امروز خیلی خوشحالم که در مراسم فارغ‌التحصیلی شما که در یکی از بهترین دانشگاه‌های دنیا درس می‌خوانید هستم. من هیچ وقت از دانشگاه فارغ‌التحصیل نشده‌ام. امروز می‌خواهم داستان زندگی ام را برایتان بگویم. خیلی طولانی نیست و شامل سه تا داستان است.

- اولین داستان مربوط به ارتباط اتفاقات به ظاهر بی ربط زندگی هست.

من بعد از شش ماه از شروع دانشگاه در کالج رید ترک تحصیل کردم ولی تا حدود یک سال و نیم بعد از ترک تحصیل تو دانشگاه می‌آمدم و می‌رفتم و خب حالا می‌خواهم برای شما بگویم که من چرا ترک تحصیل کردم.

زندگی و مبارزه‌ی من قبل از تولدم شروع شد. مادر بیولوژیکی من یک دانشجوی مجرد بود که تصمیم گرفته بود مرا در لیست پرورشگاه قرار بدهد که یک خانواده مرا به سرپرستی قبول کند. او شدیداً اعتقاد داشت که مرا یک خانواده با تحصیلات دانشگاهی باید به فرزندی قبول کند و همه چیز را برای این کار آماده کرده بود. یک وکیل و زنش قبول کرده بودند که مرا بعد از تولدم از مادرم تحویل بگیرند و همه چیز آماده بود تا اینکه بعد از تولد من این خانواده گفتند که پسر نمی خواهند و دوست دارند که دختر داشته باشند. این جوری شد که پدر و مادر فعلی من نصف شب یک تلفن دریافت کردند که آیا حاضرند مرا به فرزندی قبول کنند یا نه و آنان گفتند که حتماً. مادر بیولوژیکی من بعداً فهمید که مادر من هیچ وقت از دانشگاه فارغ‌التحصیل نشده و پدر من هیچ وقت دبیرستان را تمام نکرده است. مادر اصلی من حاضر نشد که مدارک مربوط به فرزند خواندگی مرا امضا کند تا اینکه آن‌ها قول دادند که مرا وقتی که بزرگ شدم حتماً به دانشگاه بفرستند.

این جوری شد که هفده سال بعدش من وارد کالج شدم و به خاطر اینکه در آن موقع اطلاعاتم کم بود دانشگاهی را انتخاب کردم که شهریه‌ی آن تقریباً معادل دانشگاه استنفورد بود و پس انداز عمر پدر و مادرم را به سرعت برای شهریه‌ی دانشگاه خرج می‌کردم. بعد از شش ماه متوجه شدم که دانشگاه فایده‌ی چندانی برایم ندارد. هیچ ایده‌ای که می‌خواهم با زندگی چه کار کنم و دانشگاه چه جوری می‌خواهد به من کمک کند نداشتم و به جای این که پس انداز عمر پدر و مادرم را خرج کنم ترک تحصیل کردم ولی ایمان داشتم که همه چیز درست می‌شود. اولش یک کمی وحشت داشتم ولی الآن که نگاه می‌کنم می‌بینم که یکی از بهترین تصمیم‌های زندگی من بوده است.

لحظه‌ای که من ترک تحصیل کردم به جای این که کلاس‌هایی را بروم که به آن‌ها علاقه‌ای نداشتم شروع به کارهایی کردم که واقعاً دوستشان داشتم. زندگی در آن دوره خیلی برای من آسان نبود. من اتاقی نداشتم و کف اتاق یکی از دوستانم می‌خوابیدم. قوطی‌های خالی پپسی را به خاطر پنج سنت پس می‌دادم که با آن‌ها غذا بخرم. بعضی وقت‌ها هفت مایل پیاده روی می‌کردم که یک غذای مجانی توی کلیسا بخورم. غذا‌هایشان را دوست داشتم. من به خاطر حس کنجکاوی و ابهام درونی‌ام تو راهی افتادم که تبدیل به یک تجربه‌ی گرانبها شد.

کالج رید آن موقع یکی از بهترین تعلیم‌های خطاطی را تو کشور می‌داد. تمام پوستر‌های دانشگاه با خط بسیار زیبا خطاطی می‌شد و چون از برنامه‌ی عادی من ترک تحصیل کرده بودم، کلاس‌های خطاطی را برداشتم. سبک آن‌ها خیلی جالب، زیبا، هنری و تاریخی بود و من خیلی از آن لذت می‌بردم. امیدی نداشتم که کلاس‌های خطاطی نقشی در زندگی حرفه‌ای آینده‌ی من داشته باشد ولی ده سال بعد از آن کلاس‌ها موقعی که ما داشتیم اولین کامپیوتر مکینتاش را طراحی می‌کردیم تمام مهارت‌های خطاطی من دوباره تو ذهن من برگشت و من آن‌ها را در طراحی گرافیکی مکینتاش استفاده کردم. مک اولین کامپیوتر با فونت‌های کامپیوتری هنری و قشنگ بود.

اگر من آن کلاس‌های خطاطی را آن موقع برنداشته بودم مک هیچ وقت فونت‌های هنری الآن را نداشت. همچنین چون که ویندوز طراحی مک را کپی کرد، احتمالاً هیچ کامپیوتری این فونت را نداشت. خب می‌بینید آدم وقتی آینده را نگاه می‌کند شاید تأثیر اتفاقات مشخص نباشد ولی وقتی گذشته را نگاه می‌کند متوجه ارتباط این اتفاق‌ها می‌شود. این یادتان نرود شما باید به یک چیز ایمان داشته باشید، به شجاعتتان، به سرنوشتتان، به زندگی تان یا هر چیز دیگری. این چیزی است که هیچ وقت مرا نا امید نکرده است و خیلی تغییرات در زندگی من ایجاد کرده است.

- داستان دوم من در مورد دوست داشتن و شکست است.

من خرسند شدم که چیزهایی را که دوستشان داشتم خیلی زود پیدا کردم. من و همکارم هواز شرکت اپل را در گاراژ خانه‌ی پدر و مادرم وقتی که من فقط بیست سال داشتم شروع کردیم ما خیلی سخت کار کردیم و در مدت ده سال اپل تبدیل شد به یک شرکت دو بیلیون دلاری که حدود چهارهزار نفر کارمند داشت. ما جالب ترین مخلوق خودمان را به بازار عرضه کرده بودیم؛ مکینتاش. یک سال بعد از درآمدن مکینتاش وقتی که من فقط سی ساله بودم هیأت مدیره‌ی اپل مرا از شرکت اخراج کرد. چه جوری یک نفر می‌تواند از شرکتی که خودش تأسیس می‌کند اخراج شود، خیلی ساده. شرکت رشد کرده بود و ما یک نفری را که فکر می‌کردیم توانایی خوبی برای اداره‌ی شرکت داشته باشد استخدام کرده بودیم. همه چیز خیلی خوب پیش می‌رفت تا این که بعد از یکی دو سال در مورد استراتژی آینده‌ی شرکت من با او اختلاف پیدا کردم و هیأت مدیره از او حمایت کرد و من رسماً اخراج شدم.

احساس می‌کردم که کل دستاورد زندگی ام را از دست داده‌ام. حدود چند ماهی نمی دانستم که چه کار باید بکنم. من رسماً شکست خورده بودم و دیگر جایم در سیلیکان ولی نبود ولی یک احساسی در وجودم شروع به رشد کرد. احساسی که من خیلی دوستش داشتم و اتفاقات اپل خیلی تغییرش نداده بودند. احساس شروع کردن از نو. شاید من آن موقع متوجه نشدم اخراج از اپل یکی از بهترین اتفاقات زندگی من بود. سنگینی موفقیت با سبکی یک شروع تازه جایگزین شده بود و من کاملاً آزاد بودم. آن دوره از زندگی من پر از خلاقیت بود. در طول پنج سال بعد یک شرکت به اسم نکست تأسیس کردم و یک شرکت دیگر به اسم پیکسار و با یک زن خارق العاده آشنا شدم که بعداً با او ازدواج کردم.

پیکسار اولین ابزار انیمیشن کامپیوتر دنیا را به اسم توی استوری به وجود آورد که الآن موفقترین استودیوی تولید انیمیشن در دنیاست. دریک سیر خارق العاده‌ی اتفاقات، شرکت اپل نکست را خرید و این باعث شد من دوباره به اپل برگردم و تکنولوژی ابداع شده در نکست انقلابی در اپل ایجاد کرد. من با زنم لورن زندگی بسیار خوبی را شروع کردیم. اگر من از اپل اخراج نمی شدم شاید هیچ کدام از این اتفاقات نمی افتاد. این اتفاق مثل داروی تلخی بود که به یک مریض می‌دهند ولی مریض واقعاً به آن احتیاج دارد. بعضی وقت‌ها زندگی مثل سنگ توی سر شما می‌کوبد ولی شما ایمانتان را از دست ندهید. من مطمئن هستم تنها چیزی که باعث شد من در زندگی ام همیشه در حرکت باشم این بود که من کاری را انجام می‌دادم که واقعاً دوستش داشتم.

- داستان سوم من در مورد مرگ است.

من هفده سالم بود یک جایی خواندم که اگر هر روز جوری زندگی کنید که انگار آن روز آخرین روز زندگی تان باشد شاید یک روز این نظر به حقیقت تبدیل بشود. این جمله روی من تأثیر گذاشت و از آن موقع به مدت سی و سه سال هر روز وقتی که من توی آینه نگاه می‌کنم از خودم می‌پرسم اگر امروز آخرین روز زندگی من باشد آیا باز هم کارهایی را که امروز باید انجام بدهم، انجام می‌دهم یا نه. هر موقع جواب این سؤال نه باشد من می‌فهمم تو زندگی ام به یک سری تغییرات احتیاج دارم. به خاطر داشتن این که بالآخره یک روزی من خواهم مرد برای من به یک ابزار مهم تبدیل شده بود که کمک کرد خیلی از تصمیم‌های زندگی ام را بگیرم چون که تمام توقعات بزرگ از زندگی، تمام غرور، تمام شرمندگی از شکست، در مقابل مرگ رنگی ندارند.

حدود یک سال قبل دکترها تشخیص دادند که من سرطان دارم. ساعت هفت و سی دقیقه‌ی صبح بود که مرا معاینه کردند و یک تومور توی لوزالمعده‌ی من تشخیص دادند. من حتی نمی دانستم که لوزالمعده چی هست و کجای آدم قرار دارد ولی دکترها گفتند این نوع سرطان غیرقابل درمان است و من بیشتر از سه ماه زنده نمی مانم. دکتر به من توصیه کرد به خانه بروم و اوضاع را رو به راه کنم. منظورش این بود که برای مردن آماده باشم و مثلاً چیزهایی که در مورد ده سال بعد قرار بود به بچه‌هایم بگویم در مدت سه ماه به آن‌ها یادآوری بکنم. این به این معنی بود که برای خداحافظی حاضر باشم …

من با آن تشخیص تمام روز دست و پنجه نرم کردم و سر شب روی من آزمایش اپتیک انجام دادند. آن‌ها یک آندوسکوپ را توی حلقم فرو کردند که از معده‌ام می‌گذشت و وارد لوزالمعده‌ام می‌شد. همسرم گفت که وقتی دکتر نمونه را زیر میکروسکوپ گذاشت بی اختیار شروع به گریه کردن کرد چون که او گفت که آن یکی از کمیاب ترین نمونه‌های سرطان لوزالمعده است و قابل درمان است !

مرگ یک واقعیت مفید و هوشمند زندگی است.
هیچ کس دوست ندارد که بمیرد حتی آن‌هایی که می‌خواهند بمیرند و به بهشت وارد شوند.
ولی با این وجود مرگ واقعیت مشترک در زندگی همه‌ی ماست.
شاید مرگ بهترین اختراع زندگی باشد چون مأمور ایجاد تغییر و تحول است.
مرگ کهنه‌ها را از میان بر می‌دارد و راه را برای تازه‌ها باز می‌کند.
یادتان باشد که زمان شما محدود است، پس زمانتان را با زندگی کردن تو زندگی بقیه هدر ندهید.
هیچ وقت توی دام غم و غصه نیافتید و هیچ وقت نگذارید که هیاهوی بقیه صدای درونی شما را خاموش کند.
و از همه مهمتر این که شجاعت این را داشته باشید که از احساس قلبی تان و ایمانتان پیروی کنید.

موقعی که من سن شما بودم یک مجله‌ی خیلی خواندنی به نام کاتالوگ کامل زمین منتشر می‌شد که یکی از پرطرفدارترین مجله‌های نسل ما بود. این مجله مال دهه‌ی شصت بود که موقعی که هیچ خبری از کامپیوترهای ارزان قیمت نبود تمام این مجله با دستگاه تایپ و قیچی و دوربین پولوراید درست می‌شد. شاید یک چیزی شبیه گوگل الآن ولی سی و پنج سال قبل از اینکه گوگل وجود داشته باشد.

در وسط دهه‌ی هفتاد آن‌ها آخرین شماره از کاتالوگ کامل زمین را منتشر کردند. آن موقع من سن الآن شما بودم و روی جلد آخرین شماره‌ی شان یک عکس از صبح زود یک منطقه‌ی روستایی کوهستانی بود. از آن نوعی که شما ممکن است برای پیاده روی کوهستانی خیلی دوست داشته باشید. زیر آن عکس نوشته بود :

Stay Hungry, Stay Foolish

این پیغام خداحافظی آن‌ها بود وقتی که آخرین شماره را منتشر می‌کردند.

و این آرزویی هست که من همیشه در مورد خودم داشتم و الآن وقت فارغ‌التحصیلی شما آرزویی هست که من برای شما می‌کنم.


یک عکس خاطره انگیز

 


یک عکس خاطره انگیز 




حاضران در عکس، از راست به چپ از این قرارند:

ردیف سوم (ایستاده): لئون بریلوئین – رالف فاولر – ورنر هایزنبرگ (نوبل فیزیک ۱۹۳۲/۱۳۱۱) – ولفگانگ پائولی (نوبل فیزیک ۱۹۴۵/۱۳۲۴) – ژولز امیل ورشافلت – اروین شرودینگر (نوبل فیزیک ۱۹۳۳/۱۳۱۲)- تئوفیل دی‌داندر-ادوارد هرزن – پل اهرنفست- امیل هنریوت- آگوست پیکارد
ردیف دوم: نیلز بوهر (نوبل فیزیک ۱۹۲۲/۱۳۰۱) – مکس بورن (نوبل فیزیک ۱۹۵۴/۱۳۳۳) – لوییس دی‌بروگلی (نوبل فیزیک ۱۹۲۹/۱۳۰۸) – آرتور کامپتون (نوبل فیزیک ۱۹۲۷/۱۳۰۶) – پل دیراک (نوبل فیزیک ۱۹۳۳/۱۳۱۲) – هنریک کرامرز – ویلیام براگ (نوبل فیزیک ۱۹۱۵/۱۲۹۴) – مارتین نادسن – پیتر دبیه (نوبل شیمی ۱۹۳۶/۱۳۱۵)

ردیف اول: اوون ریچاردسون (نوبل فیزیک ۱۹۲۸/۱۳۰۷) – چارلز ویلسون (نوبل فیزیک ۱۹۲۷/۱۳۰۶) – چارلز گویه – پل لانگه‌وین – آلبرت اینشتین (نوبل فیزیک ۱۹۲۱/۱۳۰۰) – هنریک لورنتز (نوبل فیزیک ۱۹۰۲/۱۲۸۱) – ماری کوری (نوبل فیزیک ۱۹۰۳/۱۲۸۲ و نوبل شیمی ۱۹۱۱/۱۲۹۰) – مکس پلانک (نوبل فیزیک ۱۹۱۸/۱۲۹۷) – اروینگ لنگ‌مویر (نوبل شیمی ۱۹۳۲/۱۳۱۱)

 











سخن روز

به جاده ای رسیدم، پیرمردی گفت: نرو این راه بن بسته.....



گوش نکردم. رفتم.....



وقتی برگشتم پیر شده بودم 




موفقیت، هزار پدر دارد



اما شکست یتیم است.



ناپلئون بناپارت







انسان موجود عجیبی است

اگر به او بگـویید در آسمـان، یـکصد میـلیارد و نهصد و نود و نه ستاره وجود دارد


بی چون و چرا می پـذیرد، اما اگر در پارکی بـبیند روی نیـمکـتی نوشته اند رنگی

 نشـوید

بی درنگ انگشت خود را روی نیمکت می کـشد تا مـطمئـن شـود
 
 
فریدریش نیچه




مرکز ثقل نوشابه



چرا شب تاریک است ؟ 




مرکز ثقل نوشابه 


موج های یک پاندول



موج های یک پاندول 


موج های یک پاندول 2




نامه ای از آبراهام لینکلن

نامه ای از آبراهام لینکلن به معلم پسرش



به پسرم درس بدهید او باید بداند که همهٔ مردم عادل و صادق نیستند، اما به پسرم بیاموزید که به ازای هر شیاد، انسان صدیقی هم وجود دارد. به او بگویید، به ازای هر سیاستمدار خودخواه، رهبر جوانمردی هم یافت می‌شود. به او بیاموزید که در ازای هر دشمن، دوستی هم هست.

می‌دانم وقت می‌گیرد، اما به او بیاموزید اگر با کار و زحمت، یک دلار کسب کند، بهتر از آن است که جایی روی زمین پنج دلار بیابد. به او بیاموزید که از باختن پند بگیرد؛ از پیروز شدن لذت ببرد.
او را از غبطه خوردن بر حذر دارید. به او نقش و تأثیر مهم خندیدن را یادآور شوید. اگر می‌توانید به او نقش موثر کتاب در زندگی را آموزش دهید. به او بگویید تعمق کند، به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان دقیق شود. به گل‌های درون باغچه و زنبورها که در هوا پرواز می‌کنند، با دقت نگاه کند.
به پسرم بیاموزید که در مدرسه بهتر این است که مردود شود، اما با تقلب به قبولی نرسد. به پسرم یاد بدهید با ملایم‌ها، ملایم و با گردن کش‌ها، گردن کش باشد. به او بگویید به عقایدش ایمان داشته باشد، حتی اگر همه بر خلاف او حرف بزنند.


به پسرم یاد بدهید که همهٔ حرف‌ها را بشنود و سخنی را که به نظرش درست می‌رسد انتخاب کند.
ارزش‌های زندگی را به پسرم آموزش دهید. اگر می‌توانید به پسرم یاد بدهید که در اوج اندوه تبسم کند. به او بیاموزید که از اشک ریختن خجالت نکشد.
به او بیاموزید که می‌تواند برای فکر و شعورش مبلغی تعیین کند، اما قیمت گذاری برای دل بی معناست. به او بگویید که تسلیم هیاهو نشود و اگر خود را بر حق می‌داند پای سخنش بایستد و با تمام قوا بجنگد.
هنگام تدریس با پسرم ملایمت به خرج دهید، اما از او یک نازپرورده نسازید. بگذارید که شجاع باشد. به او بیاموزید که به مردم اعتقاد داشته باشد. توقع زیادی است، اما ببینید که چه می‌توانید بکنید، پسرم کودک کم سال بسیار خوبی است.

معرفی سایت مرکز زلزله نگاری کشور



معرفی سایت مرکز زلزله نگاری کشور 




ردیفزمان وقوع به
وقت محلی
عرض جغرافیاییطول جغرافیاییعمقبزرگیتوضیحاتتعداد ایستگاههادریافت فایل
۱۱۳۹۲-۰۸-۲۷ ۱۸:۵۷:۴۳.۶۲۹.۹۵ N۵۷.۶۸ E۱۲۳.۱ گلباف، کرمان۴شکل موج
۲۱۳۹۲-۰۸-۲۷ ۱۸:۳۰:۲۸.۸۳۵.۳۲ N۴۶.۷۲ E۱۰۲.۲ شوئیشه، کردستان۳شکل موج
۳۱۳۹۲-۰۸-۲۷ ۱۸:۲۹:۲۸.۵۳۵.۳۴ N۴۶.۷۲ E۱۰۲.۲ شوئیشه، کردستان۳شکل موج
۴۱۳۹۲-۰۸-۲۷ ۱۸:۱۷:۵۱.۴۳۷.۸۰ N۴۷.۱۷ E۲۰۲.۲ شربیان، آذربایجان شرقی۳شکل موج
۵۱۳۹۲-۰۸-۲۷ ۱۸:۰۸:۳۷.۱۳۴.۰۲ N۴۸.۴۴ E۱۰۱.۵ اشترینان، لرستان۵شکل موج
۶۱۳۹۲-۰۸-۲۷ ۱۷:۴۴:۴۱.۲۳۷.۴۹ N۵۷.۵۵ E۱۰۱.۶ بجنورد، خراسان شمالی۳شکل موج
۷۱۳۹۲-۰۸-۲۷ ۱۷:۰۶:۵۱.۷۳۷.۲۰ N۵۴.۴۴ E۱۰۳.۲ انبار الوم، گلستان۷شکل موج
۸۱۳۹۲-۰۸-۲۷ ۱۶:۱۰:۲۴.۲۳۲.۰۱ N۵۵.۵۲ E۲۰۲.۳ بافق، یزد۵شکل موج
۹۱۳۹۲-۰۸-۲۷ ۱۶:۰۵:۱۸.۴۳۵.۰۷ N۵۸.۸۶ E۱۰۲.۱ فیض اباد، خراسان رضوی۷شکل موج
۱۰۱۳۹۲-۰۸-۲۷ ۱۵:۳۶:۴۶.۱۳۶.۴۳ N۵۱.۵۱ E۱۲۲.۲ پول، مازندران۶شکل موج
۱۱۱۳۹۲-۰۸-۲۷ ۱۵:۱۲:۱۳.۷۳۳.۱۷ N۵۶.۲۱ E۶۲.۴ رباط پشت بادام، یزد۶شکل موج
۱۲۱۳۹۲-۰۸-۲۷ ۱۵:۱۲:۱۳.۰۳۳.۱۱ N۵۶.۱۳ E۵۲.۵ رباط پشت بادام، یزد۶شکل موج
۱۳۱۳۹۲-۰۸-۲۷ ۱۴:۴۲:۳۵.۱۳۸.۰۱ N۴۷.۹۲ E۱۹۲.۱ نیر، اردبیل۴شکل موج
۱۴۱۳۹۲-۰۸-۲۷ ۱۴:۲۸:۲۶.۲۳۵.۹۷ N۴۹.۳۷ E۵۱.۴ ضیا آباد، قزوین۴شکل موج
۱۵۱۳۹۲-۰۸-۲۷ ۱۴:۲۷:۵۹.۰۳۸.۵۹ N۴۶.۷۱ E۱۷۲.۱ ورزقان، آذربایجان شرقی۶شکل موج
۱۶۱۳۹۲-۰۸-۲۷ ۱۴:۱۸:۰۹.۰۳۰.۶۸ N۵۶.۳۶ E۵۱.۸ یزدانشهر، کرمان۴شکل موج
۱۷۱۳۹۲-۰۸-۲۷ ۱۴:۱۳:۳۹.۰۳۲.۲۲ N۵۵.۵۶ E۵۱.۸ ساغند، یزد۴شکل موج
۱۸۱۳۹۲-۰۸-۲۷ ۱۳:۵۷:۳۲.۷۳۱.۷۳ N۵۵.۷۷ E۲۰۱.۸ بهاباد، یزد۶شکل موج
۱۹۱۳۹۲-۰۸-۲۷ ۱۳:۴۳:۱۲.۳۳۱.۷۷ N۵۵.۴۲ E۸۲.۲ بافق، یزد۸شکل موج
۲۰۱۳۹۲-۰۸-۲۷ ۱۳:۴۲:۲۸.۸۳۲.۱۳ N۵۱.۴۴ E۵۱.۷ طالخونچه، اصفهان۷شکل موج
ردیفزمان وقوع به
وقت محلی
عرض جغرافیاییطول جغرافیاییعمقبزرگیتوضیحاتتعداد ایستگاههادریافت فایل
۲۱۱۳۹۲-۰۸-۲۷ ۱۳:۲۳:۴۸.۰۳۵.۵۹ N۴۹.۸۸ E۱۷۲.۰ بوئین زهرا، قزوین۶شکل موج
۲۲۱۳۹۲-۰۸-۲۷ ۱۳:۰۹:۰۲.۲۳۲.۳۵ N۵۹.۵۸ E۱۲۱.۹ سربیشه، خراسان جنوبی۶شکل موج
۲۳۱۳۹۲-۰۸-۲۷ ۱۲:۵۶:۲۰.۴۲۹.۴۷ N۵۷.۱۰ E۵۱.۷ رابر، کرمان۳شکل موج
۲۴۱۳۹۲-۰۸-۲۷ ۱۲:۴۴:۳۶.۵۲۹.۵۵ N۵۲.۳۰ E۷۲.۸ شیراز، فارس۵شکل موج
۲۵۱۳۹۲-۰۸-۲۷ ۱۲:۳۴:۵۰.۷۳۵.۳۱ N۵۰.۱۶ E۵۱.۶ رازقان، مرکزی۵شکل موج
۲۶۱۳۹۲-۰۸-۲۷ ۱۱:۴۸:۲۹.۶۳۲.۲۷ N۵۱.۸۴ E۱۲۱.۹ نصر آباد، اصفهان۸شکل موج
۲۷۱۳۹۲-۰۸-۲۷ ۱۱:۴۷:۴۴.۹۳۵.۳۲ N۵۰.۱۸ E۵۱.۹ رازقان، مرکزی۶شکل موج
۲۸۱۳۹۲-۰۸-۲۷ ۱۱:۰۰:۳۲.۳۳۰.۸۵ N۵۰.۳۳ E۱۰۲.۷ لنده، کهگیلویه وبویر احمد۹شکل موج
۲۹۱۳۹۲-۰۸-۲۷ ۱۰:۰۷:۲۷.۰۳۵.۷۳ N۴۹.۴۵ E۱۶۱.۷ آبگرم، قزوین۵شکل موج
۳۰۱۳۹۲-۰۸-۲۷ ۰۸:۰۲:۴۸.۵۳۸.۰۶ N۴۸.۰۳ E۵۴.۰ نیر، اردبیل۱۳شکل موج
۳۱۱۳۹۲-۰۸-۲۷ ۰۶:۰۵:۲۷.۰۳۵.۸۰ N۵۳.۰۶ E۱۶۱.۵ شهمیرزاد، سمنان۷شکل موج
۳۲۱۳۹۲-۰۸-۲۷ ۰۵:۳۹:۲۳.۶۳۶.۱۸ N۵۳.۲۶ E۱۲۱.۵ پل سفید، مازندران۸شکل موج
۳۳۱۳۹۲-۰۸-۲۷ ۰۰:۲۵:۵۵.۹۲۷.۷۹ N۵۳.۶۳ E۶۲.۶ خنج، فارس۷شکل موج
۳۴۱۳۹۲-۰۸-۲۷ ۰۰:۲۰:۳۰.۰۲۷.۷۹ N۵۳.۶۶ E۶۲.۸ خنج، فارس۵شکل موج
۳۵۱۳۹۲-۰۸-۲۷ ۰۰:۰۱:۴۹.۴۳۲.۲۴ N۴۹.۱۵ E۲۸۲.۱ لالی، خوزستان۷شکل موج
۳۶۱۳۹۲-۰۸-۲۶ ۲۲:۲۲:۰۴.۰۳۴.۶۶ N۴۷.۶۲ E۱۰۱.۱ سنقر، کرمانشاه۶شکل موج
۳۷۱۳۹۲-۰۸-۲۶ ۲۲:۱۷:۴۷.۹۳۰.۸۵ N۵۷.۴۴ E۲۷۲.۹ هجدک، کرمان۱۲شکل موج
۳۸۱۳۹۲-۰۸-۲۶ ۲۱:۳۳:۰۵.۵۳۳.۵۰ N۴۶.۳۰ E۷۲.۸ صالح آباد، ایلام۱۶شکل موج
۳۹۱۳۹۲-۰۸-۲۶ ۱۹:۰۶:۲۳.۱۳۴.۶۴ N۴۷.۶۵ E۱۰۱.۰ سنقر، کرمانشاه۴شکل موج
۴۰۱۳۹۲-۰۸-۲۶ ۱۸:۵۰:۱۸.۶۳۴.۶۶ N۴۷.۶۳ E۱۰۱.۶ سنقر، کرمانشاه۷شکل موج
ردیفزمان وقوع به
وقت محلی
عرض جغرافیاییطول جغرافیاییعمقبزرگیتوضیحاتتعداد ایستگاههادریافت فایل
۴۱۱۳۹۲-۰۸-۲۶ ۱۸:۲۷:۲۵.۱۳۴.۶۳ N۴۷.۶۵ E۱۷۱.۴ صحنه، کرمانشاه۴شکل موج
۴۲۱۳۹۲-۰۸-۲۶ ۱۸:۲۵:۴۵.۶۲۷.۴۲ N۵۴.۸۱ E۱۴۳.۶ بستک، هرمزگان۷شکل موج
۴۳۱۳۹۲-۰۸-۲۶ ۱۸:۱۲:۴۸.۸۳۴.۶۵ N۴۷.۶۳ E۸۳.۰ سنقر، کرمانشاه۱۸شکل موج
۴۴۱۳۹۲-۰۸-۲۶ ۱۷:۴۱:۱۱.۲۳۴.۲۸ N۴۸.۳۳ E۱۸۱.۱ نهاوند، همدان۳شکل موج
۴۵۱۳۹۲-۰۸-۲۶ ۱۷:۴۱:۰۵.۴۳۲.۲۳ N۵۵.۵۰ E۸۱.۸ ساغند، یزد۵شکل موج
۴۶۱۳۹۲-۰۸-۲۶ ۱۷:۳۵:۲۳.۹۳۰.۸۸ N۵۱.۵۹ E۸۲.۴ سی سخت، کهگیلویه وبویر احمد۷شکل موج
۴۷۱۳۹۲-۰۸-۲۶ ۱۵:۵۸:۵۵.۷۳۲.۳۷ N۵۱.۰۱ E۱۲۱.۸ فرخ شهر، چهارمحال وبختیاری۸شکل موج
۴۸۱۳۹۲-۰۸-۲۶ ۱۴:۲۸:۰۲.۵۳۱.۶۷ N۵۵.۴۸ E۸۲.۰ بافق، یزد۶شکل موج
۴۹۱۳۹۲-۰۸-۲۶ ۰۳:۱۰:۵۳.۹۳۳.۸۴ N۴۵.۹۸ E۹۱.۸ زرنه، ایلام۷شکل موج
۵۰۱۳۹۲-۰۸-۲۶ ۰۱:۳۸:۴۶.۱۳۳.۱۵ N۵۹.۲۳ E۱۵۲.۱ آرین شهر، خراسان جنوبی۵شکل موج
۵۱۱۳۹۲-۰۸-۲۵ ۲۱:۲۶:۵۵.۴۳۸.۳۱ N۴۶.۸۲ E۱۲۱.۶ بخشایش، آذربایجان شرقی۵شکل موج
۵۲۱۳۹۲-۰۸-۲۵ ۲۱:۲۵:۳۵.۸۳۷.۰۸ N۵۸.۷۰ E۱۰۱.۲ قوچان، خراسان رضوی۵شکل موج
۵۳۱۳۹۲-۰۸-۲۵ ۲۰:۲۷:۵۳.۹۳۶.۵۹ N۵۳.۰۰ E۱۶۱.۷ ساری، مازندران۵شکل موج
۵۴۱۳۹۲-۰۸-۲۵ ۲۰:۲۴:۳۲.۳۳۶.۵۵ N۵۲.۹۸ E۲۱۲.۲ ساری، مازندران۸شکل موج
۵۵۱۳۹۲-۰۸-۲۵ ۲۰:۱۸:۳۱.۴۳۶.۲۴ N۵۲.۷۰ E۱۲۱.۹ مرزی کلا، مازندران۶شکل موج
۵۶۱۳۹۲-۰۸-۲۵ ۲۰:۱۲:۴۱.۹۳۶.۰۵ N۵۳.۰۷ E۱۹۲.۲ پل سفید، مازندران۱۰شکل موج
۵۷۱۳۹۲-۰۸-۲۵ ۱۹:۲۴:۱۴.۸۳۷.۶۶ N۵۸.۷۲ E۱۲۱.۵ باجگیران، خراسان رضوی۶شکل موج
۵۸۱۳۹۲-۰۸-۲۵ ۱۸:۲۴:۳۰.۴۳۳.۹۵ N۴۸.۸۴ E۱۶۱.۸ بروجرد، لرستان۵شکل موج
۵۹۱۳۹۲-۰۸-۲۵ ۱۷:۱۹:۵۷.۳۳۵.۰۱ N۴۶.۰۱ E۸۲.۲ Halubcah، عراق۴شکل موج
۶۰۱۳۹۲-۰۸-۲۵ ۱۷:۱۴:۱۲.۰۲۶.۸۰ N۵۵.۸۰ E۱۶۳.۱ بندر لافت، هرمزگان۹شکل موج

View Printable Version 

نابغه هایی که در کودکی کودن خوانده میشدند



نابغه هایی که در کودکی کودن خوانده میشدند

 

آلبرت اینشتین (AlbertEinstein)  در کودکی دچار بیماری دیسلسیک بود. یعنی معنی و مفهوم 




کلمات و عبارات را درست تشخیص نمی داد. معلم آلبرت اینشتین او را عقب مانده ذهنی، غیر



اجتماعی و همیشه غرق در رویاهای احمقانه توصیف می کرد، ضمنا وی دوبار در امتحانات کنکور



دانشگاه پلی تکنیک زوریخ مردود شد!

 

 


توماس ادیسون (Thomas AlvaEdison) که معلمانش از آموزش او در مدرسه عاجز مانده بودند در 



تمام طول تحصیل کم ترین نمره ها را از درس فیزیک می گرفت ولی همین شخص بعدها موفق شد



بیش از هزار وصد وپنجاه اختراع به جامعه بشریت عرضه کند که بیشتر آنها در زمینه علم فیزیک بوده



است!

 

 


بتهون (Ludwig van Beethoven) معلم او می گفت در طول زندگیش “اوچیزی یاد نخواهد گرفت

 


پیکاسو (Pablo Picasso) یکی از معروفترین نقاشان جهان بدون کمک و حضور پدرش که در زمان



امتحانات کنارش می نشست نمی توانست در درس هایش نمره قبولی کسب کند!

 

 


هیلتون (Conrad NicholsonHilton) که مالک بیش از ۳۰۰هتل درسرتاسردنیاست در دوران کودکی



برای گذران زندگی مجبور بود کف سالن‌ها و هتل ها را طی بکشد!

 


 

جیمزوات (James Watt) که مخترع ماشین بخاربودفردی کودن توصیفش می کردند!

 

.


 امیل زولا (Émile François Zola) نویسنده بزرگ فرانسوی دانش آموزی تنبل بودکه در مدرسه از درس



ادبیات معمولا نمره صفر می گرفت!

 

 


. بناپارت (Napoleon Bonaparte) مدرسه خود را با رتبه ۴۲ به عنوان یک دانش آموز غیر ممتاز ترک کرد!


 

 

 

 پاستور (Louis Pasteur) در مدرسه یک محصل متوسط بود و در دوره لیسانس در درس شیمی بین



۲۲ نفر رتبه ۲۲ را کسب کرد!