قبل از اینکه دیر بشه قدر چیز هایی که داری را بدون
ساعت آخر بود، دخترک گوشه کلاس تنها و آرام نشسته و به چهره مهربان معلم ؛چشم دوخته بود .
یکی از بچه ها می خواست چیزی بخورد که معلم می فهمد. با مهربانی می گوید : بچّه هازنگ آخره! اگه سر کلاس چیزی بخورین نمی تونین توی خونه غذای خوشمزه مامانتون رو بخورین!
چند نفر با خنده و شوخی می گویند اگه غذا نداشتیم چی؟
دخترک در گوشه کلاس آرام زمزمه می کند: اگه مامان نداشتیم چی ... ؟!!!
معرفی یک سایت بسیار مفید علمی
از دوست خوبمان متین
حتما بهش سر بزنید
با تشکر از آقای متین
آفتاب به گیاهی حرارت میدهد که سر از خاک بیرون آورده باشد.
تولستوی
افراد مختلف چگونه فیل را شکار می کنند؟
بازی فکری برخی توجه: دانلود بازی
فارسیPersian
World Game این یک بازی بسیار زیبا و مفید ایرانی به صورت پرسش و
پاسخ است که در آن شما سعی می کنید با حدس زدن حروف مختلف به پرسش های متنوعی که در
هر مرحله مطرح می شوند پاسخ دهید.
بازی توسط نرم افزار فلش تهیه شده و طراحی زیبایی دارد که در آن سعی شده از تصاویری
منطبق با فرهنگ ایرانی استفاده شود به طوری که در صفحه اصلی بازی تصاویری از قالی
ایرانی، سینی و سماور قلمکاری شده و نقاشیهای مینیاتور اثر استاد فرشچیان به چشم می
خورد.
پرسش های مطرح شده در زمینه های مختلفی مانند تاریخ ایران و جهان، خصوصیات
جغرافیایی مناطق مختلف، ورزشهای گوناگون و اسامی دانشمندان و نام آوران ایران و
جهان است اما تاکید بیشتری بر پرسشهای مطرح شده درباره ایران وجود دارد و این بازی
در عین سرگرم کننده بودن برای افزایش دانش عمومی شما نیز بسیار مفید می باشد.
در گوشه سمت چپ صفحه یک شکلک به چشم می خورد که بر اساس پاسخ صحیح یا نادرست شما
واکنشهای جالب و گاه طنز آمیزی انجام می دهد که خود بر جذابیت بازی می افزاید.
در هر مرتبه که شما از اول شروع به بازی کردن کنید پرسشها تغییر می یابند و کمتر
سوال تکراری به چشم می خورد.در پرسشهای 10 و 30 بازی ذخیره میشود و در پرسش 50
پایان می یابد که در صورت برنده شدن شما به گنج میرسید!
نهایتا پیشنهاد میکنم این بازی بسیار جالب و مفید ایرانی را دانلود کنید.
از ویژگی های بازی بازی با کلمات:
- سرگرم کننده بودن و گاهی اوقات مبتنی بر حدس و گمان بودن بازی
- استفاده از اشکال منطبق با فرهنگ ایرانی
- طنز آمیز بودن و مفرح بودن بازی
- مفید برای افزایش دانش عمومی
- نصب آسان و کم حجم بودن بازی جهت دانلود
- و …
کامپیوتری در ادامه مطلب
ای دوست مرا به خاطر آور
هر سال چو نو بهار خرّم ـ ـ ـ ـ بیدار شود ز خواب نوشین
تا باز کند به روی عالم ـ ـ ـ ـ دیباچه ی خاطرات شیرین
از لاله دهد به سبزه زیوَر
ای دوست مرا به خاطر آور
هر مه شب چارده چو ریزد ـ ـ ـ ـ مه، اشک زدیدگان نمناک
وز روزنه گرد نقره بیزد ـ ـ ـ ـ بر چهر و جبین مردم خاک
آفاق، جهان کند منوّر
ای دوست مرا به خاطر آور
هر هفته شوی به باغ اندر ـ ـ ـ ـ بینی گل سرخ نو شکفته
آنگاه پس از دو روز دیگر ـ ـ ـ ـ پژمرده شده به باد رفته
در دامن خاگ گشته پرپر
ای دوست مرا به خاطر آور
هر روز به شاخه ی گل زرد ـ ـ ـ ـ پروانه چو بال و پر فشاند
یا بلبلی از درون پُر درد ـ ـ ـ ـ فریاد کند ترانه خواند
خواند غزلی چو آب از بر
ای دوست مرا به خاطر آور
هر ساعت خوش که گشت معدوم ـ ـ ـ ـ شب جلوه نمود صبح صادق
شد صاف، افق چو آه مظلوم ـ ـ ـ ـ وز لطف، هوا چو اشک عاشق
هر سوی، فرشته بال گستر
ای دوست مرا به خاطر آور
هر لحظه نسیم عنبر آمیز ـ ـ ـ ـ آورد پیام آشنایی
یا نی به نوای رقت انگیز ـ ـ ـ ـ نالید ز رسم بی وفایی
وز مویه به دل فکند آزر
ای دوست مرا به خاطر آور
ملک الشعرا بهار

ن مطلب اولین بار در سال 2001 توسط زنی به نام ریتا در وب سایت یک کلیسا قرار گرفت، اینمطلب کوتاه به اندازه ای تاثیر گذار و ساده بود که طی مدت 4 روز بیش از پانصد هزار نفر به سایت کلیسا ی توسکالوسای ایالت آلاباما سر زدند. این مطلب کوتاه به زبان
های مختلف ترجمه شد و در سراسر دنیا انتشار پیدا کرد .
Interview with god
گفتگو با خدا
I dreamed I had an Interview with god
خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم .
So you would like to Interview me? "God asked."
خدا گفت : پس میخواهی با من گفتگو کنی ؟
If you have the time "I said"
گفتم : اگر وقت داشته باشید .
God smiled
خدا لبخند زد
My time is eternity
وقت من ابدی است .
What questions do you have in mind for me?
چه سوالاتی در ذهن داری که میخواهی بپرسی ؟
What surprises you most about humankind?
چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند ؟
Go answered
خدا پاسخ داد ...
That they get bored with childhood.
این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند .
They rush to grow up and then long to be children again.
عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند .
That they lose their health to make money
این که سلامتی شان را صرف به دست آوردن پول می کنند.
And then lose their money to restore their health.
و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی میکنند .
By thinking anxiously about the future. That
این که با نگرانی نسبت به آینده فکر میکنند .
They forget the present.
زمان حال فراموش شان می شود .
Such that they live in neither the present nor the future.
آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی میکنند و نه در حال
.
و آنچنان میمیرند که گویی هرگز زنده نبوده اند .
God's hand took mine and we were silent for a while.
خداوند دست های مرا در دست گرفت و مدتی هر دو ساکت ماندیم .
And then I asked …
بعد پرسیدم ...
As the creator of people what are some of life's lessons you want them to learn?
به عنوان خالق انسان ها ، میخواهید آنها چه درس هایی اززندگی را یاد بگیرند ؟
God replied with a smile.
خدا دوباره با لبخند پاسخ داد .
To learn they cannot make anyone love them.
یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد .
What they can do is let themselves be loved.
اما می توان محبوب دیگران شد .
learn that it is not good to compare themselves to others.
یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند .
To learn that a rich person is not one who has the most.
یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد .
But is one who needs the least.
بلکه کسی است که نیاز کم تری دارد
To learn that it takes only a few seconds to open profound wounds in persons we love.
یاد بگیرن که ظرف چند ثانیه می توانیم زخمی عمیق در دل کسانی که دوست شان داریم ایجاد کنیم.
And it takes many years to heal them.
و سال ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد .
To learn to forgive by practicing forgiveness.
با بخشیدن ، بخشش یاد بگیرن .
To learn that there are persons who love them dearly.
یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست دارند .
But simply do not know how to express or show their feelings.
اما بلد نیستند احساس شان را ابراز کنند یا نشان دهند .
To learn that two people can look at the same thing and see it differently.
یاد بگیرن که میشود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند .
To learn that it is not always enough that they are forgiven by others.
یاد بگیرن که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند .
They must forgive themselves.
بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند .
And to learn that I am here.
و یاد بگیرن که من اینجا هستم .
Always
همیشه

داستـان خوشمـزه تریـن ساندویـچ دنیـا
سالن فرودگاه به نسبت خلوت بود و به نظر می رسید در این ساعت روز هواپیماها هم خیلی پرواز نمی کنند. گرمای ظهر، یوتا را حسابی خسته کرده بود و توان ایستادن نداشت. یک لیوان لیموناد خنک گرفت و روی اولین صندلی نشست. اینقدر خسته بود که حتی توان نداشت چشم هایش را باز نگه دارد.
چند دقیقه ای چشم هایش را بست. وقتی سوزش چشم هایش کمی بهتر شد، لیموناد را تا آخرین قطره اش سرکشید گرمای هوا او را اذیت می کرد، اما چاره ای نبود؛ هواپیمای فردریک تا چند دقیقه دیگر می نشست و او تنها کسی بود که به استقبال شوهرش می آمد. فردریک هم نمی دانست او به فرودگاه آمده تا از او استقبال کند.
فکرش را هم نمی کرد، اما یوتا می خواست همسرش را خوشحال کند و برای همین بی خبر به فرودگاه آمده بود. دسته گل بزرگی هم خریده و منتظر همسرش نشسته بود تا به او ثابت کند چقدر دوستش دارد. کمی که در سالن خنک فرودگاه نشست و حالش بهتر شد، کیف دستی اش را برداشت و به سمت سالن پروازهای ورودی رفت.
آنجا به خلوتی سالن قبلی نبود، اما خیلی هم شلوغ نبود. همان طور که داشت تابلوی اطلاعات پروازهای ورودی و خروجی را می خواند، مادر و دختری را دید که یک شاخه گل رز قرمز خریده و گوشه ای از سالن منتظر بودند. با این که خیلی ها به استقبال مسافران شان می آیند و این موضوع خیلی عجیب نیست، اما ظاهر آن دو نفر و همین طور نحوه برخوردشان با بقیه فرق داشت. آنها مثل دیگران نبودند؛ تنها، ساکت، آرام ولی خندان و بسیار شاد ایستاده بودند و با هم حرف می زدند.
آنطور که تابلوی اطلاعات پرواز نشان می داد، هواپیمای فردریک تاخیر داشت و تا ۳۰ دقیقه دیگر هم نمی رسید. برای همین یوتا به طرف مادر و دختر رفت و سعی کرد با آنها صحبت کند تا زمان هم زودتر بگذرد.
ـ "سلام، مسافر شما هم با پرواز شماره ۲۵۳ می آید؟"
ـ "سلام. ما منتظر مسافری نیستیم".
یوتا بیشتر تعجب کرد. او متوجه شده بود رفتار و ظاهر آنها شبیه کسانی نیست که منتظر مسافرشان باشند، اما نمی توانست باور کند بی دلیل آنجا ایستاده باشند. نگاهی به دسته گل خودش انداخت و بعد شاخه گل رز آنها را برانداز کرد. گل پژمرده و پلاسیده بود. یوتا کمی صبر کرد و به اطراف نگاهی انداخت. انگار دوست داشت بداند آنها چرا در سالن انتظار فرودگاه ایستاده اند، اما خجالت می کشید از آنها بپرسد.
دخترک که حدود شش یا شاید هم هفت سالش بود، با عجله به سمت مادرش دوید و دست های او را محکم گرفت. بعد به یوتا نگاه کرد و بی تفاوت دوباره به سمت مادرش برگشت.
ـ "مامان بیا. بابا امروز زودتر اومد."
دخترک این جمله را گفت و به سرعت از مادرش دور شد. زن جوان هم شاخه گل را با دست کمی مرتب کرد و گلبرگ های پلاسیده اش را دور ریخت. موهایش را هم صاف کرد و با لبخند دور شد. یوتا همان جا ایستاده بود تا ببیند آنها چه کار می کنند. دخترک از روی نرده های سالن پرید و به طرف مردی رفت که داشت راهروی کنار سالن را جارو می کرد.
زن جوان هم همان طور که لبخند می زد، منتظر ایستاد تا مرد و دخترک به سمت او بیایند. سه نفری یکدیگر را در آغوش گرفتند و بعد از چند دقیقه به سمت حیاط فرودگاه رفتند تا با هم ناهارشان را بخورند. زن، سبد غذایی را از زیر صندلی برداشت و ساندویچ های کوچکی را که برای ناهار درست کرده بود از داخلش بیرون آورد.
زن و مرد ساندویچ های شان را به دخترک دادند و خودشان دست در دست هم نشستند و غذا خوردن دختر کوچولو را نگاه کردند. دخترک چنان به ساندویچ ها گاز می زد که هر کسی او را می دید، هوس می کرد چند لقمه ای از غذای آنها بخورد. یوتا هم گرسنه اش شده بود، ولی احساس می کرد غذایی که آنها می خورند خیلی لذیذتر از غذاهای رستوران فرودگاه است و برای همین دوست نداشت از رستوران چیزی بگیرد.
یوتا به آنها نگاه می کرد و همین نگاه طولانی باعث شد مرد متوجه حضور او شود. لبخند زد و او را به همسرش نشان داد. زن جوان به طرف یوتا آمد و سبد غذا را هم همراهش آورد. سبد را به طرف او گرفت و تعارف کرد. بعد با صدایی آهسته گفت: "اگر دوست دارید بفرمایید. یک ساندویچ دیگه هم داریم."
ساندویچ خیلی کوچک بود. یوتا آن را برداشت و تشکر کرد. زن جوان ادامه داد: "گفتم که ما مسافر نداریم. همسر من در بخش خدمات فرودگاه کار می کند و هیچ روزی ناهار پیش ما نیست. برای همین، سه روز در هفته من و دخترم می آییم اینجا تا ناهارمان را با هم بخوریم."
زن رفت و یوتا به ساندویچ کوچکی که از او گرفته بود، گاز زد. هیچ چیز داخلش نبود. فقط نان بود؛ نان خالی، اما دختر کوچولو طوری آن را می خورد که انگار لذیذترین ساندویچ دنیا را می خورد. او از طعم نان لذت می برد، چون در خانواده ای زندگی می کرد که همه اعضای خانواده عاشق یکدیگر بودند ...