X
تبلیغات
رایتل

sutern rings

در جستجوی دانش

جدول تناوبی عناصر

جدول تناوبی عناصر  

 

 

 

با کلیک بر روی تصویر شما وارد سایت علوم زمین کشور می شوید  

یکی از امکانات این سایت توضیح کامل کلیه ی عناصر می باشد  

امیدوارم از این مطلب و دیگر مطالب این سایت بهره ی کافی ببرید .

تاریخ ارسال: چهارشنبه 30 شهریور‌ماه سال 1390 ساعت 07:38 ب.ظ | نویسنده: سید ابوالقاسم آل داود | چاپ مطلب 2 نظر

فراموش نکنیم

فراموش نکنیم 

 

مردی مقابل گل فروشی ایستاد.او می خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود .

وقتی از گل فروشی خارج شد ٬ دختری را دید که در کنار درب نشسته بود و گریه می کرد. مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید : دختر خوب چرا گریه  
می کنی ؟

دختر گفت : می خواستم برای مادرم یک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است . مرد لبخندی زد و گفت :با من بیا٬ من برای تو یک دسته گل خیلی قشنگ  
می خرم تا آن را به مادرت بدهی.
وقتی از گل فروشی خارج می شدند دختر در حالی که دسته گل را در دستش گرفته بود لبخندی حاکی از خوشحالی و رضایت بر لب داشت. مرد به دختر گفت : می خواهی تو را برسانم ؟ دختر گفت نه ، تا قبر مادرم راهی نیست!

مرد دیگرنمی توانست چیزی بگوید٬ بغض گلویش را گرفت و دلش شکست. طاقت نیاورد٬ به گل فروشی برگشت٬ دسته گل را پس گرفت و ۲۰۰ کیلومتر رانندگی کرد تا خودش آن را به دست مادرش هدیه بدهد.

شکسپیر می گوید: به جای تاج گل بزرگی که پس از مرگم برای تابوتم  
می آوری، شاخه ای از آن را همین امروز به من هدیه کن
تاریخ ارسال: چهارشنبه 30 شهریور‌ماه سال 1390 ساعت 02:08 ب.ظ | نویسنده: سید ابوالقاسم آل داود | چاپ مطلب 0 نظر

پدر زیرک

پدر: دوست دارم با دختری به انتخاب من ازدواج کنی
پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم
پدر: اما دختر مورد نظر من ، دختر بیل گیتس است
پسر: آهان اگر اینطور است ، قبول است
پدر به نزد بیل گیتس می رود و می گوید:
پدر: برای دخترت شوهری سراغ دارم
بیل گیتس: اما برای دختر من هنوز خیلی زود است که ازدواج کند
پدر: اما این مرد جوان قائم مقام مدیرعامل بانک جهانی است
بیل گیتس: اوه، که اینطور! در این صورت قبول است
بالاخره پدر به دیدار مدیرعامل بانک جهانی می رود
پدر: مرد جوانی برای سمت قائم مقام مدیرعامل سراغ دارم
مدیرعامل: اما من به اندازه کافی معاون دارم!
پدر: اما این مرد جوان داماد بیل گیتس است!
مدیرعامل: اوه، اگر اینطور است، باشد !!

تاریخ ارسال: چهارشنبه 30 شهریور‌ماه سال 1390 ساعت 02:01 ب.ظ | نویسنده: سید ابوالقاسم آل داود | چاپ مطلب 0 نظر

اعتراف

مردی برای اعتراف نزد کشیش رفت.
«پدر مقدس، مرا ببخش. در زمان جنگ جهانی دوم من به یک یهودی پناه دادم»
«مسلماً تو گناه نکرده ای پسرم»
«اما من ازش خواستم برای ماندن در انباری من هفته ای بیست شیلینگ بپردازد»...
«خوب البته این یکی زیاد خوب نبوده. اما بالاخره تو جون اون آدم رو نجات دادی، بنابر این بخشیده می شوی»
«اوه پدر این خیلی عالیه. خیالم راحت شد. حالا میتونم یه سئوال دیگه هم بپرسم؟»
«چی می خوای بپرسی پسرم؟»
«به نظر شما باید بهش بگم که جنگ تموم شده؟»

تاریخ ارسال: چهارشنبه 30 شهریور‌ماه سال 1390 ساعت 02:00 ب.ظ | نویسنده: سید ابوالقاسم آل داود | چاپ مطلب 2 نظر

ترفیع شغل

 

مدیرکل ، یکی از کارمندانش را به دفتر فر امی خواند و می گوید :   

« راب ! توچند سال بیش تر نیست که در این شرکت به کار مشغولی . 

 یادت  می آید که نخست از دبیرخانه شروع کردی . یک هفته بعد ، 

 به سمت مامور خرید ارتقا پیدا کردی . یک ماه پس از آن ، 

 مدیر اداره ی بازرگانی شدی . 

 درست چهار ماه از آن تاریخ  می گذشت که به معاون مدیرکل  

منصوب شدی . حالا زمان آن رسیده است که من بازنشسته شوم . 

 از تو می خواهم که مسئولیت مدیرکلی را بپذیری . 

 آیا حرفی برای گفتن داری ؟ »
 راب ، پاسخ داد: متشکرم .
 مدیرکل گفت : متشکری ؛ فقط همین ؟
 راب گفت : البته که نه ، متشکرم پدر جان !
تاریخ ارسال: چهارشنبه 30 شهریور‌ماه سال 1390 ساعت 01:58 ب.ظ | نویسنده: سید ابوالقاسم آل داود | چاپ مطلب 0 نظر

یک جفت کفش

 

روزی گاندی با تعداد کثیری از همراهان و هواخواهانش می‌خواست با قطار مسافرت کند.
هنگام سوار شدن، لنگه کفشش از پایش درآمد و در فاصله بین قطار و سکو افتاد.
وقتی از یافتن کفشش در آن موقعیت ناامید شد،
فوری لنگه دیگر کفشش را نیز در‌آورد و
همانجایی که لنگه کفش اولی افتاده بود، انداخت.
در مقابل حیرت و سؤال اطرافیانش توضیح داد:
«ممکن است کسی لنگه کفش را پیدا کند،
پیش خود گفتم یک جفت کفش بهتر است یا یک لنگه کفش ؟!»

تاریخ ارسال: چهارشنبه 30 شهریور‌ماه سال 1390 ساعت 01:50 ب.ظ | نویسنده: سید ابوالقاسم آل داود | چاپ مطلب 0 نظر

جرچیل و هند شرقی

جرچیل و هند شرقی 

 

اوریانا فالاچی روزنامه نگار برجسته ایتالیائی ، از وینستون چرچیل سئوال میکند:
آقای نخست وزیر شما چرا برای ایجاد یک دولت استعماری و دست نشانده به آن سوی اقیانوس هند می روید و دولت هند شرقی را بوجود می آورید ، اما این کار را نمی توانید در بیخ گوشتان یعنی در کشور ایرلند که سالهاست با شما در جنگ و ستیز است انجام بدهید ؟
وینستون چرچیل بعد از اندکی تأمل پاسخ می دهد : برای انجام این کار به دو ابزار مهم احتیاج داریم که آن دو ابزار را در ایرلند در اختیار نداریم . روزنامه نگار می پرسد . آن دو ابزار چیست ؟
چرچیل پاسخ میدهد : اکثریت نادان ، و اقلیت خائن .

تاریخ ارسال: چهارشنبه 30 شهریور‌ماه سال 1390 ساعت 01:46 ب.ظ | نویسنده: سید ابوالقاسم آل داود | چاپ مطلب 0 نظر

هدف شما از زندگی

هدف شما از زندگی 

روزی یکی از دانشمندان از اسکندر پرسید هدف شما در زندگی چیست ؟
اسکندر گفت می خواهم روم را فتح کنم .
پرسید خب بعد ؛
اسکندر گفت بعد می خواهم سرزمینهای اطراف را فتح کنم .
خب بعد ؛
اسکندر گفت بعد می خواهم دنیا را فتح کنم .
پرسید خب بعد ؛
اسکندر گفت بعد می خواهم روی صندلی ام بنشینم و با خیال راحت استراحت کنم .
دانشمند گفت خب چرا الان قبل از اینهمه خون ریزی اینکار را نمی کنی.

تاریخ ارسال: چهارشنبه 30 شهریور‌ماه سال 1390 ساعت 01:45 ب.ظ | نویسنده: سید ابوالقاسم آل داود | چاپ مطلب 0 نظر

مهر مادری

 مهر مادری

 

 

 

مهر مادری؛ برنده جایزه داوران چهاردهمین جشنواره بین المللی کارتون و انیمیشن  

سئول – کره 2010 

تاریخ ارسال: چهارشنبه 30 شهریور‌ماه سال 1390 ساعت 01:14 ب.ظ | نویسنده: سید ابوالقاسم آل داود | چاپ مطلب 2 نظر

خلاقیت شاعرانه

خلاقیت شاعرانه

حافظ :  

 

 اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم سمرقند بخارا را  

 

صائب تبریزی:  

 

 اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را

هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد

نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را  

 

 شهریار:    

 

 اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم تمام روح اجزا را

هر آنکس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد

نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را

سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند

نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را  

 

محمد عیادزاده:  

 

  اگر آن ترک شیراز ی بدست آرد دل ما را

خوشا بر حال خوشبختش، بدست آورد دنیا را

نه جان و روح می بخشم نه املاک بخارا را

مگر بنگاه املاکم؟چه معنی دارد این کارا؟

و خال هندویش دیگر ندارد ارزشی اصلاً

که با جراحی صورت عمل کردند خال ها را

نه حافظ داد املاکی، نه صائب دست و پا ها را

فقط می خواستند این ها، بگیرند وقت ما ها را.....؟؟؟

تاریخ ارسال: چهارشنبه 30 شهریور‌ماه سال 1390 ساعت 01:12 ب.ظ | نویسنده: سید ابوالقاسم آل داود | چاپ مطلب 1 نظر
( تعداد کل: 85 )
   1      2     3     4     5      ...      9   >>
صفحات