X
تبلیغات
رایتل

sutern rings

در جستجوی دانش

آزمون های ریاضی ویژه ی دانش آموزان

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
تاریخ ارسال: چهارشنبه 28 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 11:00 ب.ظ | نویسنده: سید ابوالقاسم آل داود | چاپ مطلب 0 نظر

جهان میکروسکوپی


 در ادامه این مطلب نگاهی با دقت بسیار بالا و میکروسکوپی به موارد مختلفی خواهیم داشت که با چشمان غیر مسلح یا قابل مشاهده نبوده و یا جزئیات آنها به این صورت شگفت انگیز دیده نمی شوند.

 

خلق آثار هنری با نگاه میکروسکوپی

خلق آثار هنری با نگاه میکروسکوپی

خلق آثار هنری با نگاه میکروسکوپی

خلق آثار هنری با نگاه میکروسکوپی

خلق آثار هنری با نگاه میکروسکوپی

خلق آثار هنری با نگاه میکروسکوپی

خلق آثار هنری با نگاه میکروسکوپی

خلق آثار هنری با نگاه میکروسکوپی

خلق آثار هنری با نگاه میکروسکوپی

خلق آثار هنری با نگاه میکروسکوپی

خلق آثار هنری با نگاه میکروسکوپی

خلق آثار هنری با نگاه میکروسکوپی

خلق آثار هنری با نگاه میکروسکوپی 

خلق آثار هنری با نگاه میکروسکوپی

تاریخ ارسال: چهارشنبه 28 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 10:34 ب.ظ | نویسنده: سید ابوالقاسم آل داود | چاپ مطلب 0 نظر

نمونه تابلو هایی نمایش




نمونه تابلو هایی نمایش




تاریخ ارسال: دوشنبه 26 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 07:13 ب.ظ | نویسنده: سید ابوالقاسم آل داود | چاپ مطلب 0 نظر

تفکر و پژوهش



تفکر و پژوهش 


روی تصویر کلیک کنید 



تاریخ ارسال: دوشنبه 26 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 07:06 ب.ظ | نویسنده: سید ابوالقاسم آل داود | چاپ مطلب 0 نظر

داستان های تفکذ و پژوهش

داستان های تفکر و پژوهش


 

رضا



فرض کن یکی از روزهای مدرسه موقع تحویل تکالیف متوجه می‏شوی که آن‏ها را در خانه جا گذاشته‏ای؟ هر لحظه که معلم به میز تو نزدیک‏تر می‏شود ضربان قلبت شدیدتر می‏شود. ‏‏ می‏دانی که معلم تو در کنترل تکلیف‏ها بسیار سخت‏گیر است و قبلا هم تاکید کرده که هیچ بهانه‏ای را برای تنبلی کردن و از زیر کار در رفتن قبول نخواهد کرد. تا بالای سرت برسد هزارفکر جور واجور از سرت می‏گذرد. افسوس می‏خوری از وقتی که می‏توانستی صرف تماشای تلویزیون، بازی یا هر کار دیگری بکنی و آن را صرف نوشتن مشق‏هایی کردی که حالا جاگذاشته‏ای؟

یک نیمکت مانده به اینکه معلم به تو برسد ناگهان فکری به سرت می‏زند؛ کافی است یک نفر از بچه‏ها شهادت بدهد که دیروز با هم تکالیفتان را انجام داده‏اید. ‏‏ تو مطمئنی که دروغی در کار نیست چون تکالیفت کامل و تمیز در خانه جا مانده‏اند. ‏ اما روی چه کسی می‏توانی حساب کنی؟ در چند دقیقه همه‏ی چهره ها از جلوی چشمت می‏گذرد. ‏یک دفعه فرد مورد نظر را پیدا می‏کنی. ‏ رضا! بهترین دوستت! هم تو را می‏شناسد و هم بارها به او کمک کرده‏ای. ‏ همین هفته‏ی پیش به خاطرش دعوا هم کرده‏ای. ‏ یک مرتبه صدای معلم تو را به خودت می‏آورد! «پسر خوب تکالیفت کو؟»

بدون درنگ جواب می‏دهی: آقا تکلیفم در خانه جا مانده رضا شاهد است ما دیروز باهم در خانه ما تکالیفمان را نوشتیم. ‏ اگر باور نمی‏کنید از خودش بپرسید!

سه ردیف جلوتر، رضا با شنیدن اسمش هاج و واج به عقب می‏چرخد. ‏ آنقدر همه چیز سریع اتفاق افتاده که در نگاه رضا چیزی جز تعجب دیده نمی‏شود. ‏ نگاه متعجب او با نگاه ملتمسانه‏ی تو به هم برمی‏خورد.

معلم رو به رضا که شاگرد زرنگ کلاس هم هست می‏کند و می‏پرسد: رضا دوستت راست می‏گوید؟



 

داستان پرواز کن! پرواز!



پرواز کن، پرواز!/ به روایت کریستوفر گریگوروسکی، مترجم محسن چینی فروشان، تصویرگر نیکلاس دالی. تهران: کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، 1380]36[ ص. مصور (رنگی)

خلاصه‌ی داستان::‌

برّه کوچولو گم شده بود و بچه‌ها‌ خیلی ناراحت بودند. ‌دیروز بعدازظهر، وقتی بچه‌ها‌ با گله برگشتند، برّه همراه آن‌ها‌ نبود. ‌پدر، بچه‌ها‌ را آرام کرد و برای پیدا کردن بره از کلبه بیرون رفت.

مرد کشاورز به طرف درّه‌ای که آن نزدیکیها بود راه افتاد. با دقت دوروبر را نگاه کرد. ‌ولی هیچ نشانی از بره کوچولو نبود.

مرد کشاورز از درّه گذشت و به جنگل انبوهی رسید. ‌میان درختان، اطراف تپه‌ها‌ را هم گشت، ولی هیچ نشانی از برّه کوچولو نبود.

مرد کشاورز به کوه بلندی رسید، از دامنه کوه بالا رفت. ‌هراز گاهی می ایستاد و برّه‌اش را صدا می کرد، خبری از برّه کوچولو نبود.

مرد کشاورز همچنان که از کوه بالا می رفت به شکافی رسید که آب از میان آن جاری بود. ‌به سختی از شکاف بالا رفت تا به صخرۀ بزرگی رسید. ‌ناگهان منظرۀ عجیبی دید:‌ یک بچه عقاب که به نظر می رسید تازه سر از تخم درآورده است. ‌آنجا افتاده بود. مرد کشاورز با سختی خود را به بچه عقاب رساند و او را میان دستانش گرفت. ‌دو دل بود، اگر او را با خود می برد، ممکن بود پدر و مادرش دنبال او بگردند و اگر او را همان جا رها میکرد، معلوم نبود چه بلایی سرش می‌آمد. ‌بالاخره تصمیم گرفت او را با خود ببرد و از او مواظبت کند. بچه عقاب را بغل کرد و به طرف خانه براه افتاد. در راه بارها بره کوچولو را صدا زد، ولی هیچ خبری از او نبود.

هنوز به خانه نرسیده بود که بچه‌ها‌ با خوشحالی از خانه بیرون دویدند و یکی از آن‌ها‌ فریاد زد:‌ برّه کوچولو خودش برگشته.

مرد کشاورز از شنیدن این خبر خیلی خوشحال شد بچه عقاب را به آن‌ها‌ نشان داد و گفت ما باید از این بچه عقاب نگهداری کنیم. ‌او را در آشپزخانه میان مرغ و جوجه‌ها‌ رها کرد. ‌روزها می‌گذشت و بچه عقاب بزرگ و بزرگتر می شد. یک روز صبح اتفاق تازه ای افتاد ویکی از دوستان قدیمی مرد کشاورز سر زده به دیدن آن‌ها‌ آمد. ‌آن دو کنار هم نشستند و از هر دری سخن گفتند. ‌ناگهان دوست کشاورز بچه عقاب را دید و با صدای بلند فریاد زد باور کردنی نیست. ‌یک بچه عقاب میان جوجه‌ها‌؟ !

مرد کشاورز با لبخند جواب داد:‌ او دیگر عقاب نیست، یک جوجه است. ‌درست مثل یک جوجه غذا می خورد، راه می رود و جیک جیک می کند.

دوستش با ناراحتی گفت:‌ به هر حال او یک بچه عقاب است. ‌می خواهی به تو نشان دهم که او یک عقاب است؟

مرد کشاورز گفت:‌ نشان بده ببینم.

بچه عقاب را بالای سرش برد و فریاد زد:‌ تو جوجه نیستی، یک عقابی، پرواز کن، پرواز! پرنده بالهایش را باز کرد، نگاهی به اطراف انداخت و به سرعت به طرف زمین برگشت. ‌مرد کشاورز، خنده بلندی سر داد و گفت:‌ من که گفتم او یک جوجه است!

چند روز بعد دوست مرد کشاورز برگشت و فریاد زد:‌ من می خواهم به تو ثابت کنم که آن پرنده یک عقاب است نه یک جوجه. ‌لطفا نردبان را بیاور تا به تو نشان دهم. ‌مرد از نردبان بالا رفت عقاب را بالای سرش نگه داشت و آسمان را به او نشان داد و آهسته در گوشش گفت:‌ تو جوجه نیستی، یک عقابی، پرواز کن، پرواز!

ناگهان پرنده پاهایش را از هم باز کرد، بالهایش را بست و از روی بام پایین پرید و خود را به جوجه‌ها‌ رساند.

صبح روز بعد هنوز هوا روشن نشده بود که صدای پارس سگ، مرد کشاورز را از خواب بیدار کرد. ‌با نگرانی بلند شد. ‌در را که باز کرد با تعجب خود را کنار کشید و گفت:‌ تو اینجا چه کار می کنی؟

دوستش جواب داد:‌ من را ببخش، فقط یک بار دیگر به من فرصت بده، خواهش می کنم.

مرد کشاورز که عصبانی شده بود، گفت:‌ هنوز خیلی به صبح مانده و خواست در را بندد که دوستش گفت:‌ فقط یک بار دیگر خواهش می کنم.

مرد کشاورز دلش نیامد خواهش او را قبول نکند. ‌پرسید:‌ حالا چکار باید بکنم؟

دوستش جواب داد آن پرنده را بردار و با من بیا.

مرد کشاورز با بی میلی پرنده را که در خواب خوش و عمیقی فرو رفته بود. ‌آهسته بغلش کرد و او را به دوستش داد.

آن دو راه افتادند و در تاریکی بیرون کلبه ناپدید شدند.

مرد کشاورز از دوستش پرسید:‌ حالا کجا می رویم؟

دوستش جواب داد:‌ به کوهستان، همان جایی که این پرنده را پیدا کردی.

آن دو درّه‌ها‌ و رودخانه را پشت سر گذاشتند.

وقتی آن دو با زحمت فراوان از کوه بالا می رفتند. دوست مرد کشاورز لحظه‌ای ایستاد و به دوستش گفت:‌ نگاه کن زمین زیر پای ماست. ‌چیزی نمانده به قله برسیم.

بالاخره به قله رسیدند. ‌دوست مرد کشاورز با احتیاط و دقت، پرنده را لب صخره گذاشت و آرام در گوش او زمزمه کرد، به روبه رو نگاه کن! هر وقت خورشید طلوع کرد، توهم طلوع کن! زمین جای تو نیست. ‌تو مال آسمانی پرواز کن! پرواز! خورشید طلایی از پشت کوهها بالا می آمد بچه عقاب بالهایش را باز کرد و به خورشید سلام کرد. ‌مرد کشاورز ساکت بود و نگاه می کرد. همه جا آرام بود و هیچ صدایی نمی آمد. ‌بچه عقاب سرش را بلند کرد. ‌بالهایش را باز کرد و پرواز را آغاز کرد و کمی بعد در فضای بیکران آسمان گم شد.

او دیگر هیچ وقت میان جوجه‌ها‌ برنگشت.



‏: داستان درخت بخشنده



درخت بخشنده/ نوشته شل سیلور استاین، نقاش شل سیلور استاین، مترجم رضی هیرمندی، ‌تهران، نمایشگاه کتاب کودک، 1363[48] ص، مصور (رنگی)

خلاصه‌ی داستان:‌

روزی روزگاری درختی بود. ‌و او پسرک کوچولوئی را دوست می داشت. ‌و پسرک هر روز می‌آمد. و برگهایش را جمع می کرد، و از آن‌ها‌ کلاه می ساخت. از تنه‌اش بالا می رفت، و سیب می‌خورد. ‌پسرک هر وقت خسته می‌شد زیر سایه‌اش می‌خوابید. او درخت را دوست می‌داشت. ‌و درخت خوشحال بود. ‌اما زمان می‌گذشت، و پسرک بزرگ می شد و درخت اغلب تنها بود.

یک روز پسرک نزد درخت آمد. ‌درخت گفت:‌ پسر از تنه‌ام بالا بیا، با شاخه‌‌ها‌یم تاب بخور، سیب بخور و در سایه‌ام بازی کن. ‌پسرک گفت:‌ من دیگر بزرگ شده‌ام، می خواهم چیزی بخرم و سرگرمی داشته باشم. من پولی ندارم. من تنها برگ و سیب دارم. سیب‌ها‌یم را به شهر ببر، بفروش آن وقت پول خواهی داشت.

پسرک از درخت بالا رفت، سیبهایش را چید و برداشت و رفت.

اما پسرک دیگر تا مدتها بازنگشت. ‌درخت غمگین بود. تا یک روز پسرک برگشت.

درخت از شادی تکان خورد و گفت از تنه‌ام بالا بیا. پسر گفت:‌ آنقدر گرفتارم که فرصت بالا رفتن از درخت را ندارم. ‌من خانه‌ای می خواهم که خودم را در آن گرم نگاه دارم، زن و بچه می خواهم. ‌می توانی به من خانه بدهی؟ درخت گفت:‌ من خانه‌ای ندارم، تو می توانی شاخه‌ها‌یم را ببری و برای خود خانه‌ای بسازی.

آنوقت پسرک شاخه‌ها‌یش را برید تا برای خود خانه‌ای بسازد.

اما پسرک تا مدتها بازنگشت. ‌وقتی برگشت، درخت به او گفت:‌ بیا، پسر، بیا و بازی کن. ‌پسرک گفت:‌ دیگر آنقدر پیر و افسرده شده‌ام که نمی توانم بازی کنم. ‌قایقی می خواهم که مرا از اینجا به جائی دور برد. ‌تو می توانی بمن قایقی بدهی؟

درخت گفت:‌ تنه‌ام را قطع کن و برای خود قایقی بساز. و پسر تنۀ درخت را قطع کرد، قایقی ساخت و سوار بر آن از آنجا دور شد.

پس از زمانی دراز پسرک بار دیگر برگشت. ‌درخت گفت:‌ متأسفم که چیزی ندارم تا بتو بدهم.

پسرک گفت:‌ من دیگر به چیزی احتیاج ندارم. ‌بسیار خسته‌ام. ‌فقط جائی برای نشستن و آسودن می خواهم.

درخت گفت:‌ بسیار خوب، تا جایی که می توانست خود را بالا کشید، و گفت:‌ بیا پسر، بیا بنشین و استراحت کن.

و پسرک خیال کرد، درخت خوشحال بود.



داستان فیلم ماه بود و روباه



ماه بود و روباه / نویسنده و تصویرگر آناهیتا تیموریان. تهران: کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، 1379. [28] ص، مصور (رنگی)

خلاصه‌ی داستان:

یک شب که ماه از تمام شبهای دیگر قشنگتر بود وبه زمین نزدیکتر.

روباه کوچک از کوه بالا رفت و ماه را برداشت و به لانه خود برد.

آن شب روباه از بودن ماه در لانه‌اش خوشحال بود.

گاهی می خندید، گاهی دور او می چرخید، ماه فقط می تابید.

روباه به علفزار رفت تا برای ماه غذایی دست و پا کند.

وقتی برگشت ماه کمی بزرگتر شده بود. روباه خوشحال شد و شروع به پختن غذای لذیذی کرد. او سفره شام را قشنگ چید و رو به ماه کرد تا او را سر سفره دعوت کند. تازه یادش افتاد ماه که غذا نمی‌خورد، ماه فقط می تابد.

فردای آن شب ماه کمی بزرگتر شده بود. روباه یک نقاشی قشنگ از او کشید، خواست آن را به ماه نشان دهد، تازه یادش افتاد، ماه که چشم ندارد.

روز بعد روباه توی جنگل تمرین آواز کرد و به لانه برگشت، ماه را دید که باز هم بزرگتر شده است. خوشحال شد و شروع به خواندن کرد، اما هنوز چند کلمه بیشتر نخوانده بود که یادش افتاد، ماه که گوش ندارد. ماه فقط می تابد.

شبها می گذشت و ماه بزرگ و بزرگتر می شد. اما ماه فقط بزرگ می شد و فقط می تابید. سیزده شب گذشت و شبی رسید که ماه بزرگ بزرگ شد، یک ماه کامل. فردای آن شب روباه تصمیم خود را گرفت که چطور ماه عزیزش را خوشحال کند.

منتظر ماند و بعد از چهارده شب، وقتی ماه دوباره کوچک شد. آن را برداشت و از کوه بالا رفت و دوباره سرجایش گذاشت.





داستان میمون ای گران بها


پیوست:( منبع: مجدفر، مرتضی؛ بید پا در کلاس درس: بازی‌ها، فعالیت‌ها وپژوهش‌های خلاقیت محور بر مبنای تمثیل‌ها و افسانه‌های کلیله و دمنه برای توسعه سواد خواندن در میان دانش‌آموزان دبستانی، تهران: نشر امرود، 1390، ص 55)

روزی روزگاری در روستایی در هند، مردی به روستایی‌ها اعلام کرد که به ازای هر میمون20 هزار تومان به آن‌ها پول خواهد داد. روستایی‌ها هم که دیدند اطرافشان پر است از میمون، به جنگل رفتند وشروع به گرفتن میمون‌ها کردند. مرد هم هزاران میمون به قیمت 20هزار تومان از آن‌ها خرید. ولی با کم شدن تعداد میمون‌ها، روستایی‌ها دست از تلاش کشیدند. به همین خاطر مرد به آن‌ها پیشنهاد داد برای هر میمون به آن‌ها 40هزار تومان خواهد پرداخت. با این شرایط روستایی‌ها فعالیت‌شان را از سر گرفتند. پس از مدتی موجودی باز هم کم‌تر کم‌تر شد تا بالاخره روستاییان دست از کار کشیدند و برای کشاورزی سراغ کشتزارهای خود رفتند.

این بار پیشنهاد به 45هزار تومان رسید و. . . . . . در نتیجه تعداد میمون‌ها آن قدر کم شد که به سختی می‌شد میمونی برای گرفتن پیدا کرد. این بار مرد تاجر ادعا کرد که به ازای خرید هر میمون 60هزار تومان خواهد داد ولی چون برای کاری باید به شهر می رفت، کارهارا به شاگردش محول کرد تا از طرف او میمون هارا بخرد.

در غیاب تاجر شاگرد به روستایی‌ها گفت: این همه میمون در قفس وجود دارد. من آن‌هارا به50هزار تومان به شما خواهم فروخت تا شما پس از بازگشت تاجر، آن‌هارا به60هزار تومان به او بفروشید.

روستایی‌ها که وسوسه شده بودند، پول‌هایشان را روی هم گذاشتند و تمام میمون‌ها را خریدند. البته از آن به بعد، دیگر کسی نه مرد تاجر را دید و نه شاگردش را وتنها روستایی‌ها ماندند و یک دنیا میمون.

 

 

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 20 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 10:11 ب.ظ | نویسنده: سید ابوالقاسم آل داود | چاپ مطلب 0 نظر

داستان خفاش دیوانه


داستان خفاش دیوانه


روزی وروزگاری خفاشی بود که همه چیزهای دور وبرش را وارونه می دید.خفاش برای اولین بار وارد جنگل شد.جغد دانا می خواست برای خوش آمدگویی به خفاش هدیه ای بدهد.وی از حیوانات جوان جنگل خواست بروند و ببینند خفاش از چه چیزی خوشش می آید.

خفاش گفت دوست دارم یک چتر داشته باشم تا وقتی باران می آید پاهایم خیس نشوند.

بچه فیل گفت:چتر نمی گذارد سر خیس شودنه پا.

بزکوهی گفت:هرکس ممکن است اشتباه کند.آنهایک چتر نو به خفاش هدیه دادند.

خفاش گفت:خوشحالم که به من چتر دادید.چون همین حالا در آسمان زیر پایم ابر سیاهی را می بینم که می خواهدببارد.

بچه زرافه خندید و گفت : آسمان بالاست نه پایین خفاش باز هم حرف خنده دار دیگری زد اگر بارا ن شدید ببارد آب رودخانه بالا می آید و گوش هایم خیس می شود

بچه شیر غرید : آب رودخانه پاها را خیس می کند نه گوش ها را

خفاش ادامه داد : می توانم روی سرم کلاه بگذارم کلاه می افتد روی چمن بالای سرم

کرگدن گفت : چمن که بالا نیست پایین است

حیوانات جوان جنگل فکر کردند که خفاش کاملا دیوانه است دویدند تا ماجرا را برای جغد دانا تعریف کنند جغد دانا به حیوانات جوان جنگل نگاه کرد و گفت من با چند پرسش ساده خفاش را امتحان می کنم بعد شما را آزمایش می کنم

جغد ازخفاش پرسید : ممکن است به چند آزمایش من جواب بدهی ؟

خفاش گفت : بفرمایید

پرسش اول : بگو ببینم درخت چه شکلی است ؟

خفاش گفت : هردرختی یک تنه در بالادارد و برگهای فراوان در پایین

بچه زرافه خندید: درخت یک تنه در پاتیین دارد و برگ هایی در بالا

جغد گفت : پرسش دوم

حالا بگو کوه چه شکلی است؟

خفاش گفت :کوه یک دامنه در بالا و یک نوک تیز در پایین

همه حیوانات جوان جنگل فریاد زدند:

خفاش دیوانه شده است

جغد گفت پرسش آخر من:

من می خواهم بجز خفاش همه به این پرسش پاسخ دهند :

جغد دانا گفت: پرسش سوم

آیا تا بحال خواسته اید مثل خفاش به چیز ها نگاه کنید؟

سپس جغدهمه حیوانات را وا داشت مثل خفاش از شاخه ها آویزان شوند.

بزکوهی گفت: خفاش راست می گفت  قله کوه پایین است .

بچه زرافه گفت : تنه درخت بالاست و برگ هایش پایین

بچه کرگدن گفت : ببینید!چمن بالای سر ماست  آسمان کو؟...نیست.

در همین موقع باران قطره قطره شروع به باریدن کرد .

بچه شیر گفت : آب رودخانه دارد بالا می آید گوش هایم دارند خیس می شوند

بچه فیل گفت : انگار پاهای من توی باران است .

خفاش چتر نو و قشنگش را به آنها قرض داد تا خیس نشوند

بچه زرافه گفت :  متشکرم معذرت می خواهم از این که گفتم تو دیوانه شده ای

بقیه حیوانات هم گفتند : ما هم معذرت می خواهیم

خفاش خندید و گفت : خب دیگه ، دیوانه بازی در نیاورید.

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 20 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 10:03 ب.ظ | نویسنده: سید ابوالقاسم آل داود | چاپ مطلب 0 نظر

داستان دانه نی


داستان های درس تفکر و پژوهش:

داستان دانه نی


دانه نی/ طراح قصه و تصویر گر بهرام خائف ؛ ویراستار سیروس طاهباز. تهران: کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، 1379. [24] ص: مصور (رنگی)

خلاصه‌ی داستان

صبح بهار بود. تپه‌هادر زیر آفتاب گرم نفس می کشیدند. درختها لباس سبزشان را به تن کرده بودند و پروانه‌هااز دامن گلی به روی گل دیگر می پریدند.

جغد، ترسان از نور آفتاب، می پرید تا خود را به آشیانه‌اش برساند.

از بالا که نگاه می کردی درختها مثل قارچهای سبز به چشم می آمدند.

شب، که ماه می تابید، درختها با هم حرف می زدند. از سختی زمستانی می گفتند و از اینکه خداوند بار دیگر به آنها زندگی بخشیده، خوشحال بودند.

یک روز باد تندی آمد. باد از جاهای دور دست، از سرزمینهای دیگر. با خود یک تخم نی آورد. دانه نی به زمین نشست و خاک روی آن را پوشاند.

باران آمد و بعد آفتاب، زمین را گرم کرد. دانه نی در زیر خاک سبز شد و ساقه‌اش سر از زمین بلند کرد.

جانوران دشت که تا آن روز ساقه نی ندیده بودند، با تعجب نگاهش می کردند.

هوا، کم کم گرم شد و تابستان از راه رسید. گلها تشنه شان بود، در این آرزو که باران ببارد، اما باران دیر کرده بود. ساقه نی که طاقت گرما را داشت از همه گیاهان دشت بلند تر بود و روز به روز قشنگ تر و درشت تر می شد.

پائیز که شد دیگر گل و گیاهی در دشت نماند. ساقه نی، برگهایش زرد شده بود و ریخته بود. نی غصه دار بود. با خودش می گفت: آیا به آخر عمر رسیده‌ام؟

ناگهان بادی سهمگین وزید و ساقه نی را از جا کند و با خود برد. نی با حسرت، آخرین نگاه را به دانه هایش انداخت.

همه جا خاموش و سکوت بود. شب که می شد، تنها ماه با درختها حرف می زد، و صبح، تنها خورشید بود که گرمای بی رقمش را به روی دشت می ریخت.

اما خداوند، بذر زندگی را در دل خاک کاشته بود،

دانه‌هادر دل خاک خوابیده و زنده بودند.

بهار که شد، زندگی دوباره جریان یافت.

دشت در زیر آفتاب گرم، نفس می کشید و خستگی زمستان را از تن بیرون می کرد.

کناردرختها، یک نیستان روییده بود!

 

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 20 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 10:00 ب.ظ | نویسنده: سید ابوالقاسم آل داود | چاپ مطلب 0 نظر

نمونه سوال ششم ابتدایی



علوم 



ریاضی 



نمونه سوال ششم ابتدایی جدید 



اجتماعی 



فارسی 



هدیه آسمانی 

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 20 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 09:20 ب.ظ | نویسنده: سید ابوالقاسم آل داود | چاپ مطلب 0 نظر

دفترچه آزمون استعداد های درخشان خراسان رضوی



دفترچه آزمون استعداد های درخشان خراسان رضوی 

سال 92 -93 


دریافت فایل دفترچه از لینک  زیر



با آرزوی موفقیت برای همه ی تلاش گران میهن 

برای ثبت نام وارد لینک زیر شوید 

تاریخ ارسال: شنبه 10 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 10:30 ب.ظ | نویسنده: سید ابوالقاسم آل داود | چاپ مطلب 0 نظر

دانلود فیلم ها ، انیمیشن‌ها ... درس تفکر و پژوهش



دانلود فعالیت ها ، داستان ها ، انیمیشن‌ها ، فیلم ها و پاورپوینت های درس تفکر و پژوهش ششم ابتدایی


دانلود    دیدنی های سرزمین من

دانلود    روش های قصه گویی

دانلود    مراحل روش های قصه گویی

دانلود    برنامه ی درسی تفکر و پژوهش


دانلود    داستان رضا

دانلود    داستان دانه نی

دانلود    داستان درخت بخشنده

دانلود    داستان پرواز کن ، پرواز

دانلود    داستان میمون های گران بها

دانلود    داستان های درس تفکر و پژوهش


دانلود   داستان ماه بود و روباه (پاورپوینت)

دانلود   خرسی که می‌خواست خرس باقی بماند (پاورپوینت)

دانلود   داستان خفاش دیوانه – درس شکلی دیگر (پاورپوینت)


دانلود    فیلم  میترا

دانلود    فیلم کیمیاگر

دانلود    فیلم مم مم شو

دانلود    فیلم چرخ ریسک

دانلود    فیلم مارگیر و اژدها

دانلود    فیلم آقکند (بخش اول)

دانلود    فیلم آقکند (بخش دوم)

دانلود    کلیپ رفتگر امانتدار قمی

دانلود    کلیپ رفتگر امانتدار بجنوردی

دانلود    لی لی حوضک (بخش اول)

دانلود    لی لی حوضک (بخش دوم)

دانلود    فیلم بوی خوش مدینه

دانلود    انیمیشن آخر خط

دانلود    انیمیشن ماه بود و روباه (بخش اول)

دانلود    انیمیشن ماه بود و روباه (بخش دوم)

دانلود    انیمیشن ماه بود و روباه (بخش سوم)

دانلود    انیمیشن ماه بود و روباه (بخش چهارم)


تاریخ ارسال: یکشنبه 4 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 09:42 ب.ظ | نویسنده: سید ابوالقاسم آل داود | چاپ مطلب 1 نظر